با کدخدایش بکوزکانان فرستاده است از خزانه، بدین معتمد داده آید. و نیز آنچه از خزانه برداشتهاند بفرمان وی، از زر نقد و جامه و جواهر، و هر جائی بنهاده و با خویشتن دارد در سرای حرم، بجمله بحاجب بکتکین سپرده شود تا بخزانه باز رسد. و نسخت آنچه بحاجب دهند بدین معتمد سپارد تا بدان واقف شده آید». و امیر محمد رضی الله عنه نسختها بداد، و آنچه با وی بود و سرپوشیدگان حرم از خزانه بحاجب سپرد. و دو روز در آن روزگار شد تا ازین فارغ شدند. و هیچکس را در این دو روز نزدیک امیر محمد بنگذاشتند.
و روز سیم حاجب برنشست و نزدیکتر قلعه رفت و پیل با مهد آنجا بردند و پیغام داد که فرمان چنان است که امیر را بقلعه مندیش برده آید تا آنجا نیکو داشتهتر باشد، و حاجب بیاید[۱] با لشکری که در پای قلعه مقیم است، که حاجب را با آن مردم که با وی است بمهمی باید رفت. امیر جلال الدوله محمد چون این بشنید بگریست و دانست که کار چیست، اگر خواست و اگر نخواست او را تنها از قلعه فرود آوردند و غریو از خانگیان او برآمد. امیر رضی الله عنه چون بزیر آمد آواز داد که حاجب را بگوی که فرمان چنان است که او را تنها برند؟ حاجب گفت نه، که همه قوم با وی خواهند رفت، و فرزندان بجمله آمادهاند، که زشت بود با وی ایشان را بردن. و من اینجا ام تا همگان را بخوبی و نیکویی بر اثر وی بیارند چنانکه نماز دیگر را بسلامت نزدیک وی رسیده باشند.
امیر را براندند و سواری سیصد و کوتوال قلعه کوهتیز با پیادهٔ سیصد تمام سلاح با او، [و] نشاندند حرمها را در عماریها و حاشیت را بر استران و خران. و بسیار نامردمی رفت در معنی تفتیش، و زشت گفتندی[۲] و جای آن بود، که علی ایحال فرزند محمود بود. و سلطان مسعود چون بشنید نیز سخت ملامت کرد بکتکین را ولیکن باز جستی نبود. و آن