پرش به محتوا

برگه:Tarikh-byhghy.pdf/۷۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۵۴
تاریخ بیهقی

اطراف عیب آن بخداوند من محمود منسوب کنند و گویند پادشاهی چون او عمر دراز یافته و همه ملوک روی زمین را قهر کرده تدبیر خاندان خویش پیش از مرک بندانست کرد تا چنین حالها افتاد. و من روا دارم که مرا جائی موقوف کنند و باز دارند تا باقی عمر عذری خواهم پیش ایزد عز ذکره که گناهان بسیار دارم. اما دانم که این عاجزان این خداوند زاده را بنگذارند تا مرا زنده ماند، که بترسند و وی بدین مال و حطام من نِگَرد و خویش[۱] را بدنام کند. وباول که خداوند من گذشته شد مرا سخت بزرگ خطا بیفتاد، و امروز بدانستم و سود نمیدارد، بآوردن محمد برادرش چه کار بود، یله می بایست کرد تا خداوندزادگان حاضر آمدندی و سخن گفتندی[۲] و اولیاء و حشم در میانه توسط کردندی، من[۳] یکی بودمی از ایشان که رجوع بیشتر با من بودی تا کار قرار گرفتی نکردم و دایهٔ مهربان‌تر از مادر بودم و جان بر میان بستم و امروز همگنان از میان بجستند و هر کسی خویشتن را دور کردند[۴] و مرا علی امیر نشان نام کردند و قضا کار خویش بکرد. چنان باشد که که خدای عز ذکره تقدیر کرده است، بقضا رضا داده‌ام و بهیچ حال بد نامی اختیار نکنم گفتم زندگانی امیر[۵] حاجب بزرگ دراز باد، جز خیر و خوبی نباشد. چون بهراة رسم اگر حدیثی رود مرا چه باید کرد؟ گفت از این معانی روی ندارد گفتن که خود داند[۶] که من بدگمان شده‌ام و با تو در این ابواب سخن گفته‌ام که تو را زیان دارد و مرا سود ندارد اگر حدیثی رود جائی - و یقین دارم که نرود تا آنگاه که من بقبضه ایشان بیایم - حق صحبت و نان و نمک را نگاه باید داشت تا نگریم چه رود. و تو را بباید دانست که کارها همه دیگر شد که چون بهراة رسی خود بینی و تو در کار خود متحیر گردی که قومی نوآئین[۷] کار فرو گرفته‌اند چنانکه محمودیان در میان ایشان بمنزلت خاینان[۸]


  1. مو فا خویشتن را
  2. مو فا: و میان ایشان سخن گفتندی
  3. مو یب من هم.
  4. فعل «هر کسی» را جمع آوردن معمول بوده است، فردوسی میگوید
      بگفتند هر گونه هر کسی همانا پسندش نیامد بسی  
  5. یب «امیر» ندارد
  6. یعنی سخن مگوی و گرنه خواهد دانست که من الخ.
  7. مو فا نوبین، یب نوین
  8. مو یب خانیان در اینصورت یعنی هواخواهان خان ترک ، و بعید است.