محمود او را نیکو داشتی و او زنی داشت سخت بکار آمده و پارسا، و درین روزگار که امیر مسعود بتخت ملک رسید پس از پدر، این زن را سخت نیکو داشتی بحرمت خدمتهای گذشته، چنانکه بمثل در برابر والده سیده بود. و چند بار در اینجا بغزنین در مجلس امیر مسعود – و من حاضر بودم – این زن آن حالهای روزگارها بگفتی و آن سیرتهای ملکانه امیر باز نمودی، و امیر را از آن سخت خوش آمدی و بسیار پرسیدی از آن جایها و روستاها و خوردنیها. و این بایتگین زمینداوری، بدان وقت که امیر محمود سیستان بستد و خلف برافتاد، با خویشتن صد و سی طاوس نر و ماده آورده بود، گفتندی که خانه زادند بزمینداور و در خانهای ما از آن بودی، بیشتر در گنبدها بچه میآوردندی، و امیر مسعود ایشان را دوست داشتی و بطلب ایشان بر بامها آمدی. و بخانۀ ما در گنبدی دو سه جای خایه و بچه کرده بودند.
یک روز از بام جدهٔ مرا آواز داد و بخواند. چون نزدیک وی رسید گفت «بخواب دیدم که من بزمین غور بودمی و همچنین که این جایهاست آنجا نیر حصار بودی، و بسیار طاوس و خروس بودی، من ایشان را میگرفتمی در زیر قبای خویش میکردمی، و ایشان در زیر قبای من همی پریدندی و میغلطیدندی. و تو هر چیزی بدانی، تعبیر این چیست؟» پیرزن گفت انشاء الله امیر امیران غور را بگیرد، و غوریان بطاعت آیند. گفت من سلطانی پدر نگرفتهام چگونه ایشان را بگیرم؟ پیرزن جواب داد که چون بزرگ شوی، اگر خدای عزوجل خواهد این بباشد، که من یاد دارم سلطان پدرت را که اینجا بود بروزگار کودکی و این ولایت او داشت، اکنون بیشتری از جهان بگرفت و میگیرد، تو نیز همچون پدر باشی. امیر جواب داد «انشاء الله». و آخر ببود همچنان که بخواب دیده بود و ولایت غور بطاعت وی آمدند. وی را نیکو اثرهاست در غور چنانکه یاد کرده آید درین مقامه. و در شهور سنهٔ احدی و عشرین و اربعمائه که اتفاق افتاد پیوستن من که عبدالغفارم بخدمت این پادشاه رضی الله عنه، فرمود مرا تا از آن طاوسان چند نر و ماده با خویشتن آرم. و شش جفت برده آمد، و فرمود تا آن را در باغ بگذاشتند، و خایه و بچه کردند. و بهرات از ایشان نسل پیوست. و امیران غور بخدمت امیر آمدند، گروهی برغبت و گروهی بر هبت، که اثرهای