بغزنین عزیزاً و مکرماً بخانهٔ خویش. و این نکتهٔ چند نبشتم از حدیث وی، و تفصیل حال وی فرا دهم درین تاریخ سخت روشن بجایهای خویش انشاءالله تعالی. و این چند نکت از مقامات امیر مسعود رضی الله عنه که از وی شنودم اینجا نبشتم تا شناخته آید. و چون ازین فارغ شوم آنگاه نشستن این پادشاه ببلخ بر تخت ملک پیش گیرم و تاریخ روزگار همایون او را برانم.
المقامه[۱] فی معنی ولایة العهد بالامیر شهاب الدوله مسعود، و ماجری من احواله
اندر شهور سنهٔ احدی و اربعمائه که امیر محمود رضی الله عنه بغز و غور رفت بر راه زمینداور از بست و دو فرزند خویش را، امیران مسعود و محمد، و برادرش یوسف رحمهم الله اجمعین را فرمود تا بزمینداور مقام کردند و بُنهای گرانتر نیز آنجا ماند. و این دو پادشاهزاده چهارده ساله بودند و یوسف هفده ساله. و ایشان را آنجا بدان سبب ماند که زمینداور را مبارک داشتی، که نخست ولایت که امیر عادل سبکتکین پدرش رضی الله عنه وی را داد آن ناحیت بود. و جدِّ مرا که عبدالغفارم – بدان وقت که آن پادشاه بغور رفت و آن امیران را آنجا فرود آوردند بخانه بایتگین زمینداوری که والی آن ناحیت بود از دست امیر محمود – فرمود تا بخدمت ایشان قیام کند و آنچه بباید از وظایف و رواتب ایشان راست میدارد. وجدهٔ بود مرا زنی پارسا و خویشتندار و قرآن خوان، و نبشتن دانست، و تفسیر قرآن و تعبیر و اخبار پیغمبر صلی الله علیه و سلم نیز بسیار یاد داشت، و با این[۲] چیزهای پاکیزه ساختی از خوردنی و شربتها بغایت نیکو، و اندر آن آیتی بود. پس جد و جدهٔ من هر دو بخدمت آن خداوندزادگان مشغول گشتند، که ایشان را آنجا فرود آورده بودند، و از آن پیرزن حلواها و خوردنیها و آرزوها خواستندی، و وی اندر آن تنوق[۳] کردی تا سخت نیکو آمدی. و او را پیوسته بخواندندی تا حدیث کردی و اخبار