که چون ذات خویش را بدانستی چیزها را دریافتی و پیغمبر ما علیه السلام گفته است: من عرف نفسه فقد عرف ربه، و این لفظی است کوتاه با معانی بسیار، که هر کس که خویشتن را نتواند شناخت دیگر چیزها را چگونه تواند دانست ، وی از شمار بهائم است بلکه بتر از بهایم، که ایشان را تمیز نیست و وی را هست. پس چون نیکو اندیشه کرده آید، در زیر این کلمه بزرگ سبک و سخن کوتاه بسیار فایده است که هرکی او خویشتن را بشناخت که او زنده است و آخر بمرک ناچیز شود و باز بقدرت آفریدگار جل جلاله ناچار از گور برخیزد؛ او آفریدکار خویش را بدانست و مقرر گشت که آفریدگار چون آفریده نباشد، او را دین راست و اعتقاد درست حاصل گشت. و آنگاه وی بداند که مرکب است از چهار چیز که تن او بدان بپای است و هرگاه که یک چیز از آن را خلل افتاد ترازوی راست نهاده بگشت و نقصان پیدا آمد.
و درین تن سه قوة است یکی خرد و سخن، و جایگاهش سر بمشارکت دل؛ و دیگر خشم، جایگاهش دل؛ و سه دیگر آرزو و جایگاهش جکر. و هر یکی را ازین قوتها محل نفسی دانند هر چند مرجع آن با یک تن است. و سخن اندر آن باب دراز است که اگر بشرح آن مشغول شده آید غرض گم شود پس بنکت مشغول شدم تا فایده پیدا آید. اما قوة خرد و سخن: او را در سر سه جایگاه است یکی را تخیل گویند نخستین درجه که چیزها را بتواند دید و شنید، و دیگر درجه آنست که تمیز تواند کرد و نگاه داشت، پس این تواند دانست حق را از باطل و نیکو را از زشت و ممکن را از ناممکن. و سوم درجه آنست که هر چه بدیده باشد فهم تواند کرد و نگاه داشت. پس ازین بباید دانست که ازین قیاس میانه بزرگوارتر است که او چون[۱] حاکم است که در کارها رجوع با وی کنند و قضا و احکام بِوّی است، و آن نخستین چون[۱] گواه عدل و راستگوی است، که آنچه شنود و بیند با حاکم بگوید تا چون باز خواهد دهد. این است حال نفس گوینده. و اما نفس خشمگیرنده: بوی است نام و تنگ جستن و ستم ناکشیدن؛ و چون بر وی