پرش به محتوا

برگه:Tarikh-byhghy.pdf/۱۰۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۹۰
تاریخ بیهقی

دادیم تا برود. و وی را چنانکه عبدوس گفت نامها رسیده بود که فرصت‌جویان می‌بجنبند، و دستوری بازگشتن افتاده بود، در وقت بتعجیل‌تر برفت، و عبدوس بفرمان ما بر اثر وی بیامد و او را بدید و زیادت اکرام ما بوی رسانید و باز نمود که چند مهم دیگر است باز گفتنی با وی، و جواب یافت که چون برفت مگر زشت باشد بازگشتن، و شغلی و فرمانی که هست و باشد بنامه راست باید کرد. و چون عبدوس بدرگاه آمد و این بگفت، ما رای حاجب را درین باب جزیل یافتیم، و از شفقت و مناصحت وی که دارد بر ما و بر دولت هم این واجب کرد، که چون دانست که در آن ثغر خللی خواهد افتاد، چنانکه معتمدان وی نبشته بودند، بشتافت تا بزودی بر سر کار رسد، که این مهمات که می‌بایست که با وی بمشافهه اندران رای زده آید بنامه راست شود. اما یک چیز بر دل ما ضجرت کرده است[۱] و میاندیشیم که نباید[۲] که حاسدان دولت را – که کار این است که جهد خویش میکنند تا که برود و گریزد، و دل مشغولیها میافزایند، چون کژدم که کار او گزیدن است بر هرچه پیش آید – سخنی پیش رفته باشد،[۳] و ندانیم که آنچه بدل ما آمده است حقیقت است یا نه، اما واجب دانیم که در هر چیزی که از آن راحتی و فراغتی بدل وی پیوندد مبالغتی تمام باشد. رأی چنان واجب کرد که این نامه فرموده آمد و بتوقیع ما مؤکد گشت، و فصلی بخط ما در آخر آن است. عبدوس را فرموده آمد، و بوسعد مسعدی را، که معتمد و وکیل است از جهة وی، مثال داده شد تا آنرا بزودی نزدیک وی برند و برسانند و جواب بیارند تا بران واقف شده آید. و چند فریضه است که چون ببلخ رسیم در ضمان سلامت آن را پیش خواهیم گرفت چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان و آوردن خواجهٔ فاضل ابوالقاسم احمد بن الحسن ادام الله تأییده تا وزارت بدو داده آید و حدیث حاجب اسفتکین[۴]


  1. یعنی موجب ضجرت خاطر ما شده است ضجرت بضم بمعنی دلتنگی و پریشانی خاطر.
  2. یعنی مبادا
  3. یعنی حرفشانرا پیشرفت داده باشند، بمقصود خود رسیده باشند.
  4. کذا در یب مج مو در فا فقط سه نقطه مجتمع در بالا، میان سین و فا، گذاشته است. جای دیگر هم که باز این اسم میآید (در قضیه دستگیر کردن او) نسخه فا بکلی بی نقطه نوشته است و یب «اشفتکین» دارد. نسخه مو در انجا هم مانند اینجا ست. احتمال میدهیم این کلمه «آسغتکین» (آسغ تکین) باشد و این شخص همان باشد که بعنوان حاجب کبیر محمود در تاریخ عتبی در طیِ داستان فتح بهیم نگر نام برده شده است.