برگه:TaranehayeKhayyam.pdf/۴۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.

۴۷
خیام فیلسوف

  لب بر لب کوزه بردم از غایت آز. (۱۳۹)  
  این دسته که بر گردن او می‌بینی،  
  دستی‌است که بر گردن یاری بوده است. (۷۲)  

از مطالب فوق بدست میآید که خیام در خصوص ماهیت و ارزش زندگی یک عقیده و فلسفهٔ مهمی دارد. آیا او در مقابل اینهمه بدبختی و این فلسفه چه خط مشی و رویه‌ای را پیش میگیرد؟

در صورتیکه نمیشود به چگونگی اشیاء پی برد، در صورتیکه کسی ندانسته و نخواهد دانست که از کجا میآئیم و بکجا میرویم و گفته‌های دیگران مزخرف و تلهٔ خر بگیری است، در صورتی که طبیعت آرام و بی‌اعتنا وظیفهٔ خودش را انجام میدهد و همه کوششهای ما در مقابل او بیهوده است و تحقیقات فلسفی غیر ممکن میباشد، در صورتیکه اندوه و شادی ما نزد طبیعت یکسان است و دنیائی که در آن مسکن داریم پر از درد و شر همیشگی است و زندگی هراسناک ما یکرشته خواب، خیال، فریب و موهوم میباشد، در صورتیکه پادشاهان با فر و شکوه گذشته با خاک نیستی هم آغوش شده‌اند، و پریرویان ناکامی که بسینهٔ خاک تاریک فرو رفته‌اند ذرات تن آنها در تنگنای گور از هم جدا میشود و در نباتات و اشیاء زندگی دردناکی را دنبال میکند. آیا همه اینها بزبان بی زبانی سستی و شکنندگی چیزهای روی زمین را بما نمیگویند؟ گذشته بجز یادگار درهم و رؤیائی بیش نیست، آینده مجهول است. پس همین دم را که