پرش به محتوا

برگه:Srchshmh-tsvf-dar-eiran.pdf/۴۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت و چهل شمشیر زرین و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند. يك شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام میرود. آواز داد که کیست؟ گفت : آشناست، اشتری گم کرده ام برین بام طلب میکنم گفت: ای جاهل، اشتر بر بام میجویی؟ گفت: ای غافل تو خدای را در جامه اطلس خفته بر تخت زرین می طلبی؟ ازین سخن هیبتی بدل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت چون روز آمد بصفه بارشد و بر تخت نشست متفکر و متحیر و اندوهگن . ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند و بارعام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در در آمد، چنانکه هیچکس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید: تو کیستی ؟ جمله راز فانها بگلو فروشد . همچنان میآمد ، تا پیش تخت ابراهیم گفت: چه میخواهی؟ گفت : درین رباط فرومی آیم. گفت: این رباط نیست، سرای منست تو دیوانه ای ؟ گفت : این سرای پیش ازین از آن که بود؟ گفت: از آن پدرم گفت : پیش از آن؟ گفت : از آن پدر پدرم گفت: پیش از آن ؟ . . "

گفت از آن فلان کس گفت: پیش از آن؟ گفت : از آن پدر فلان کس

گفت: همه کجا شدند؟ گفت برفتند و بمردند . گفت: پس نه رباط این بود که یکی میآید و یکی میگذارد؟ این بگفت و ناپدیدشد و او خضر بود، علیه السلام سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود، تا این چه حالست؟ و آن حال یکی صد شد، که دیدروز با شنید شب جمع شد و ندانست که از چه شنید و نشناخت که امروز چه دید؟ گفت : اسبزین ،کنید که بشکار میروم که مرا امروز چیزی رسیده است ، ۲۹