پرش به محتوا

برگه:Srchshmh-tsvf-dar-eiran.pdf/۴۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

هست و سنایی آن را چنین ادا کرده است : میر ای دوست پیش از مرگ اگر عمر ابدخواهی که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما پیرمردی ازین شگفت تر اینستکه در میان داستانهایی که بوداییان درباره زندگی بودا دارند و داستانهایی که دربارۀ مشایخ تصوف ایران هست نیز شباهتهای شگرف ه هست. از آنجمله دربارۀ بودا نوشته اند که وی پسر پادشاه بود و روزی که بگردش و تفرج از خانه بیرون رفت در راه نخست موسفید با چهره ای چین خورده و دندانهای فروریخته و پشت خمیده دید و چون از خدمتگزار خویش پرسید و وی گفت همه مردم سرانجام چنین میشوند بسیار داگیر شد بار دوم با بیماری روبرو شد که در حال زاری بود و چون پرسید گفتند این سر نوشت همه است . بار سوم مرده ای را دید که میبردند و چون پرسید گفتند سرانجام همه اینست . بار چهارم درویش در یوزه گری را دید کاسه گدایی در دست و با سیمای آرام و خاطری مطمئن راه خود را میرفت و راه رهایی ازین دردها و مصایب را با و نشان داد وی از پادشاهی دست کشید و از جهان روی برگرداند و بر اهنمایی مردم پرداخت. عبدالرحمن جامی نظیر این داستان را که در کتابهای دیگر هم در بارۀ ابراهیم ادهم هست چنین آورده است. از ابنای ملوکست در جوانی توبه کرد و سبب توبه وی آن بود که وقتی بصید بیرون رفته بود هاتفی آواز داد که ای ابراهیم نه برای این کار آفریده اند ترا. وی را آگاهی پدید آمده، دست در طریقت نیکو زد فریدالدین عطار این داستان را مفصل تر در تذکره الاولیا چنین آورده است : TA