نیز وی ی گفته است: «مدتها حق را می جستیم گاه می یافتیم و گاه نه. اکنون خود را میجویم و نمی یابم همه او شدیم و همه اوست». باز وی گفته است: حجاب میان بنده و خدای آسمان و زمین نیست و عرش و کرسی نیست. پنداشت و منی تو حجابست از میان برگیر بخدای «رسیدی نیز ز گفته است تا نکشی نفس را .زونرهی بدین بسنده نباید شد که گویی: لااله الا الله گفتم، مسلمان شدم جای دیگر گفته است : مچون نیست شدی هست ببودی ، صنما چون خاک شدی پاك شدى لاجرما مرد تا نیست نگردد از صفات بشریت، بدو هست نگردد . از و پرسیدند که چونست که چونست که حق را بتوان دید و درویش را نتوان دید؟»
- گفت: «برای
برای آنکه حق تعالی هستست هست را بتوان دید و درویش نیستست و نیست را نتوان دید و نیز گفته است: «نیاز باید که هیچ راه بنده را بخداوند نزديك تر از نیاز نیست ، که اگر برسنگ خاره افتد چشمه آب بگشاید. اصل اینست و این درویشان را بود و آن رحمت خداوند کرده است با ایشان این اندیشه را بار دیگر مفصل تر بدین گونه 4 ما ادا کرده است : « وقتها هر جایی میگشتیمی و این حدیث سر برپی نهاده بود و ماخدای را میجستیم در کومو بیابان بودی که بازیافتیمی و بودی که باز نیافتیمی و اکنون چنان شده ایم که خود را باز نمی یابیم که همه او مانده ایم و آن صفت او بود و ما نبودیم. اوخواهد بود وما نخواهیم بود و اكنون يك دم زدن بخودی خود می نتوانیم که باشیم و ما را دعوى مشاهده و تصوف و زاهدی نرسد. کسی که اورا چیزی نبود IM