این برگ نمونهخوانی نشده است.
زانکه جانی کو ندارد. هست پست .. این سخن حقست و صوفی گفته است او ز حیوانها فزون تر جان کند در جهان باريك كاريها كند مکر و تلبیسی که او داند تنید جامهای آن ز حیوان دگر ناید پدید از قمر دریا یافتن زرکشی را یافتن درها خرده کاریهای علم هندسه یا نجوم و علم طب و که تعلق با همین دنییستش فلسفه ره بهفتم آسمان بر نیستش این همه علم بنای آخرست که عماد بود گاو و اشترست به استقبای حیوان چند روز نام آن کردند این گیجان رموز علم راه و حق علم منزلش صاحب دل داند آنرا ، یا دلش پس درین تركيب حيوان لطيف آفرید و کرد با دانش الیف نام «کالانعام کرد آن قوم را زان که نسبت کو بیقظه نوم را؟