صلى الله عليه و سلم. خر برهنه بر نشین ، ای بوالفضول خر برهنه نی ، که راکب شد رسول مگر یار ربانی شهاب الدین، گویند او برخری سوار شده بود. از ناگاه او خر او بانگی بر کشید. شهاب الدین مذکور از سر غضب چندبار خر را بر سر بزد. حضرت مولانا فرمود که : حیوان بیچاره را چراش میزنی ؟ برای آنکه بارت میکشد شکری نکنی که تو را کبی و او مرکوب تست و نعوذ بالله اگر برعکس بودی چه خواستی کردن ؟ حاليا بانگ او از دو حال بیرون نیست یا برای گلوست ، یا برای
فرج درین کار جمیع خلق شریکند و پیوسته در کارند و تخم هوس را درین کارند. پس همه را بر سر باید زدن و سرزنش کردن همانا که شهاب الدین می نادم گشته و فرود آمد و سم خر را بوسیده نوازش کرد. درین که آنچه در مناقب العارفین درین زمینه آمده عقیده مولانا بوده است تردیدی نیست، زیرا که در دفتر چهارم مثنوی همین مطالب را چنین سروده است: در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید : يك گره را جمله عقل و علم وجود او فرشته است، او نداند جز سجود نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق ، زنده از عشق خدا يك گروه دیگر از دانش تهی همچو حیوان از علف در فربهی