این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
| خروشی بلند آمد از دیدگاه | بسهراب بنمود که آمد سپاه | ۶۴۰ | ||||
| چو سهراب از آن دیده آوا شنید | بباره برآمد سپهرا بدید | |||||
| انگشت لشکر بهامون نمود | سپاهی که آنرا کرانه نبود | |||||
| چو هومان زدور آن سپهرا بدید | دلش گشت پر بیم ودم در کشید | |||||
| بهامون چنین گفت سهراب گرد | که اندیشه از دل بباید سترد | |||||
| نه بینی تو زین لشکر بیکران | یکی مردی جنگی بگرز گران | ۶۴۵ | ||||
| که پیش من آید به آوردگاه | کند با من از گرد گیتی سیاه | |||||
| سلچست بسیار ومردم بسی | سرفراز وجنگی نبینم کسی | |||||
| کنون من ببخت شه افراسیاب | کنم دشت کین همچو دریای آب | |||||
| بتنگی نداد ایچ سهراب دل | فرود آمد از باره شاداب دل | |||||
| یکی جام می خواست از می گسار | نکرد ایچ رنجه دل از کارزار | ۶۵۰ | ||||
| وزآن سو سراپردهٔ شهریار | کشیدند بر دشت پیش حصار | |||||
| زبس خیمه ومرد وپرده سرای | نماند ایچ بر دشت وبر کوه جای | |||||
کشتن رستم ژنده رزم را
| چو خورشید گشت از جهان ناپدید | شب تیره بر کوه دامن کشید | |||||
| تهمتن بیآمد بنزدیک شاه | میان بسته جنگ ودل کینه خواه | |||||
| که دستور باشد مرا تاجور | کز ایدر شوم بی کلاه وکمر | ۶۵۵ | ||||
| به بینم که این نو جهاندار کیست | بزرگان کدامند وسالار کیست | |||||
| بدو گفت کاؤس کین کار تست | که بیدار دل باشی وتن درست | |||||
| همیشه نگهدار یزدانت باد | بکام دل ورای پیمانت باد | |||||
| تهمتن یکی جامهٔ ترکوار | بپوشید وآمد نهان تا حصار | |||||
| بیآمد چو نزدیکئ دژ رسید | خروشیدن ونوش ترکان شنید | ۶۶۰ | ||||
| یکایک سرانرا نگه کرد ودید | زشادی رخانش چو گل بشگفید | |||||
۶۴