این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
سهراب
آغاز داستان سهراب
| کنون رزم سهراب ورستم شنو | دگرها شنیدستی این هم شنو | |||||
| یکی داستان است پر آب چشم | دل نازک از رستم آید بخشم | |||||
| اگر تند بادی برآید زگنج | بخاک افگند نارسیده ترنج | |||||
| ستمگاره خوانیمش ار دادگر | هنرمند گوئیمش ار بی هنر | |||||
| اگر مرگ دادست بی داد چیست | زمرگ همه بانگ وفریاد چیست | ۵ | ||||
| از این راز جان تو آگاه نیست | وزین پرده اندر ترا راه نیست | |||||
| همه تا در آز رفته فراز | بکس در نشد این در آز باز | |||||
| برفتن اگر بهتر آیدت جای | گر آرام گیری بدیگر سرای | |||||
| نخستین بدل مرگ بستایدی | دلیر وجوان خاک نیساودی | |||||
| اگر آتشی گاه افروختن | بسوزد عجب نیست از سوختن | ۱۰ | ||||
| بسوزد چو در سوزش آید درست | چو شاخ نو از بیخ کهنه برست | |||||
| دم مرگ چون آتش هولناک | ندارد زبرنا وفرتوت باک | |||||
| جوانرا چه باید بگیتی طرب | که نی مرگرا هست پیری سبب | |||||
| درین جای رفتن بجای درنگ | بر اسپ قضا گر کشد مرگ تنگ | |||||
| چنان دان که دادست بیداد نیست | چو داد آمدست جای فریاد نیست | ۱۵ | ||||
| جوانی وپیری بنزد اجل | یکی دان چو دینرا نخواهی خلل | |||||
| دل از گنج ایمان گر آگندهٔ | ترا خامشی به که تو بندهٔ | |||||
| پرستش همان پیشه کن با نیاز | همان کار روز پسین را بساز | |||||
| برین کار یزدان ترا کار نیست | اگر دیو با جانب انبار نیست | |||||
| بگیتی درین کوش چون بگذری | که انجام اسلام با خود بری | ۲۰ | ||||
| کنون رزم سهراب گویم درست | از آن کین کو با پدر چون بجست | |||||
۳۷