برگه:Shahnameh-Jules Mohl-02.pdf/۲۶۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
  چنین گفت پس گیو را باژ خواه که آب روانرا چه چاگر چه شاه  
  همی گر گذر بایدت زآب رود فرستاد باید بکشتی درود  
  بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواه گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه  
  چو بشنید ازو باژبان گفتگو سوی گیو کرد آنگهی تیزرو  
  نخواهم ز تو گفت باژ اندکی ازین چار چیزت بباید یکی  ۱۰۵۰
  زره خواهم از تو گر اسپ سیاه پرستار و گر افسر زرّ ماه  
  بدو گفت گیو ای کسسته خرد سخن زین نشانرا کی اندر خورد  
  بهر باژ اگر شاه شهری بدی ترا زین جهان نیز بهری بدی  
  که باشی که شهرا کنی خواستار چنین باد پیمایی ای بادسار  
  اگر مادر شاه خواهی همی بباژ افسر شاه خواهی همی  ۱۰۵۵
  سدیگر چو شبرنگ بهزاد را که کوتاه بدارد بتگ باد را  
  چهارم چو جستی بخیره زره که آنرا ندانی گشادن گره  
  نگردد چنین آهن از آب تر نه آتش برو بر بود کارگر  
  نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر همی باژ خواهی بدآن آب‌گیر  
  کنون آب ما را و کشتی ترا چنین مایه ما را درشتی ترا  ۱۰۶۰

گذشتن کیخسرو از جیحون

  بشه گفت گیو ار تو کیخسروی نبینی ازین آب جز نیکوئی  
  فریدون که بگذشت از اروند رود همی داد تخت مهی را درود  
  جهانی سراسر شد او را رهی که با روشنی بود و با فرّهی  
  چه اندیشی ار شاه ایران توئی پناه دلیران و شیران توئی  
  ببد آبرا کی بود با تو راه که با فرّ و برزی و زیبای گاه  ۱۰۶۵
  اگر من شوم غرقه با مادرت گرانی نباید که گیرت سرت  
  ز مادر تو بودی مراد جهان که بی‌کار بد تخت شاهنشهان  

۲۶۲