برگه:Shahnameh-Jules Mohl-02.pdf/۲۵۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
  یکی تیغ هندی گرفته بچنگ هر آنکس که پیش آمدی بی‌درنگ  
  زدی گیو بیدار دل گردنش بزیر گل و خاک کردی تنش  
  برفتند سوی سیاوخش گرد چو آمد دو تن را دل و هوش گرد  ۷۰۰
  فرنگیس را نیز کردند یار نهانی برآن بر نهادند کار  
  که هر سه براه اندر آیند روی نهان از دلیران پرخاشجوی  
  فرنگیس گفت ار درنگ آوریم جهان بر سر خویش تنگ آوریم  
  ازین آگهی یابد افراسیاب نسازد بخورد و نیازد بخواب  
  بیآید بکردار دیو سفید دل از جان شیرین شود ناامید  ۷۰۵
  یکی را ز ما زنده اندر جهان نمانند نیز آشکار و نهان  
  جهان پر ز بدخواه و پردشمنست همه مرز ما جای آهرمنست  
  تو ای بآفرین فرّ فرزند من شنو تا بگویم یکی پند من  
  یکی مرغزارست از ایدر نه دور بیکسو ز راه سواران تور  
  تو با گیو و زین و لگام سیاه برو سوی آن مرغزاران پگاه  ۷۱۰
  ببینی یکی کوه سر بر سپهر که بر وی بساید همی ابر چهر  
  یکی جویبارست و آب روان ز دیدار او تازه گردد روان  
  چو خورشید بر تیغ گنبد کشد در خواب رای سپهبد کشد  
  گله هرچ هست اندر آن کوهسار بآبشخور آید سوی جویبار  ۷۱۵
  به بهزاد بنمای زین و لگام چنو رام گردد تو بگذار گام  
  برو پیش او نیک بنمای چهر بخوان و برو مال دستت مهر  
  سیاوش چو گشت از جهان ناامید برو تیره شد روی روز سپید  
  چنین گفت شبرنگ بهزاد را که فرمان مبر زین سپس باد را  
  همی باش در کوه و در مرغزار چو کیخسرو آید ترا خواستار  ۷۲۰
  ورا بارگی باش و گیتی بکوب ز دشمن زمینرا بنعلت بروب  
۲۴۷