این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
| بگویم ترا بودنیها درست | از ایوان وباغ اندر آیم نخست | |||||
| بدآن تا نگوئی چو بینی چنان | که این بر سیاوش چرا بد نهان | |||||
| تو ای گرد پیران بسیار هوش | بدین گفتها پهن بکشای گوش | |||||
| فراوان برین نگذرد روزگار | که بیکار بیدار دل شهریار | |||||
| کند راز کشته مرا بی گناه | کسی دیگر آید بدین تاج وگاه | ۱۷۸۰ | ||||
| تو پیمان همی داری وراه راست | ولیکن فلکرا جز آن است خواست | |||||
| زگفتار بد گوی واز بخت بد | برین بر چنان بی گناه بد رسد | |||||
| بر آشوبد ایران وتوران بهم | زکینه شود زندگانی دژم | |||||
| پر از رنج گردد سراسر زمین | زمانه شود پر زشمشیر کین | |||||
| زبس زرد وسرخ وسیاه وبنفش | کز ایران بتوران ببینی درفش | ۱۷۸۵ | ||||
| بسی غارت وبردهٔ خواسته | پراگندن گنج آراسته | |||||
| بسا کشورا کآن بپای ستور | بکوبند وگردد بجوی آب شور | |||||
| سپهدار توران زکردار خویش | پشیمان شود هم زگفتار خویش | |||||
| پشیمانی آنگه نداردش سود | که بر خیزد از بوم آباد دود | |||||
| از ایران وتوران برآید خروش | جهانی زخون من آید بجوش | ۱۷۹۰ | ||||
| جهاندار بر چرخ چون این نوشت | بفرمان او بر دهد هر چه کشت | |||||
| بیآ تا بشادی دهیم وخوریم | چو گاه گذشتن بود بگذریم | |||||
| چه بندی دل اندر سرای سپنج | چه نازی بگنج وچه نالی زرنج | |||||
| کز آن گنج دیگر کسی بر خورد | جهاندیده دشمن چرا پرورد | |||||
| چو بشنید پیران واندیشه کرد | زگفتار او شد دلش پر زدرد | ۱۷۹۵ | ||||
| همی گفت کز من بد آمد بمن | گر او راست گوید همی این سخن | |||||
| بلا من کشیدم بتوران زمین | پراگندم اندر جهان تخم کین | |||||
| که اورا بتوران کشیدم برنج | سپردم بدو کشور وتاج وگنج | |||||
| شنودم همه پاک گفتار شاه | چنین گفت با من همی گاه گاه | |||||
| وز آنپس چنین گفت با او بمهر | که از جنبش وکار گردان سپهر | ۱۸۰۰ | ||||
۱۷۴