این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
| بهر جایگه بر یکی توده کرد | سپهرا بنخچیر آسوده کرد | |||||
| وزآنجایگه که سوی ایوان شاه | همه شاد دل برگرفتند راه | |||||
| سپهبد چه شادمان بدی چه دژم | بجز با سیاوش نبودی بهم | ۱۴۹۵ | ||||
| زجهن وزگرسیوز وهر که بود | بکس راز نکشاد وشادان نبود | |||||
| مگر با سیاوش بدی روز وشب | ازو برکشادی بخنده دو لب | |||||
| بدین گونه یک سال بگذاشتند | غم وشادمانی بهم داشتند | |||||
بزن دادن پیران دختر خودرا بسیاوش
| سیاوش یکی روز وپیران بهم | نشستند وگفتند هر بیش وکم | |||||
| بدو گفت پیران کزین بوم وبر | چنانی که باشد کسی بر گذر | ۱۵۰۰ | ||||
| ازین مهربانی که بر تست شاه | بدام تو خسپد به آرامگاه | |||||
| چنان دان که خرّم بهارش توئی | نگارش توئی غم گسارش توئی | |||||
| بزرگی وفرزند کاؤس شاه | سر از بس هنرها رسیده بماه | |||||
| پدر پیر گشت وتو برنا دلی | نگر تا زتاج کئی نگسلی | |||||
| به ایران وتوران توئی شهریار | زشاهان یکی پر هنر یادگار | ۱۵۰۵ | ||||
| نه بینمت پیوستهٔ خون کسی | کجا داردی مهر بر تو بسی | |||||
| زتوران سزاوار وهمباز تو | نیابی کسی نیز دمساز تو | |||||
| برادر نداری نه خواهر نه زن | چو شاخ گلی بر کنار چمن | |||||
| یکی زن نگه کن سزاوار خویش | از ایران بنه درد وتیمار خویش | |||||
| پس از مرگ کاؤس ایران تراست | همان تاج وتخت دلیران تراست | ۱۵۱۰ | ||||
| پس پردهٔ شهریار جهان | سه ماهست با زیور اندر نهان | |||||
| که گر ماهرا دیده بودی براه | از ایشان نه برداشتی دیده ماه | |||||
| سه اندر شبستان گرسیوزند | که از مام واز باب با پرورزند | |||||
| نبیر فریدون وفرزند شاه | که هم زیب دارند وهم تاج وگاه | |||||
۱۶۲