این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
| ببر آن همه باز بر پیش اوی | بگویش که مارا چه آمد بروی | |||||
| بفرمود بهرام گودرز را | که این نامور لشکر ومرزرا | |||||
| سپردم ترا حلمه با پیل وکوس | بمان تا بیآید سپهدار طوس | |||||
| بدو ده تو این لشکر وخواسته | همه کارها یکسر آراسته | |||||
| یکایک بروبر شمر هرچه هست | زگنج وزتاج وزتخت نشست | ۱۱۱۵ | ||||
| چو بهرام بشنید گفتار اوی | دلش گشت پیچان زکردار اوی | |||||
| ببارید خون زنگهٔ شاوران | بنغرید بر بوم هاماوران | |||||
| پر از غم نشستند هر دو بهم | روانشان زگفتار او شد دژم | |||||
| بدو گفت بهرام کین رای نیست | ترا بی پدر جهان جای نیست | |||||
| یکی نامه بنویس نزدیک شاه | دگر باره زو پیلتن را بخواه | ۱۱۲۰ | ||||
| اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز | سخن کوته است او نگیری دراز | |||||
| گر آرام گیری سخن تنگ نیست | ترا پوزش اندر پدر ننگ نیست | |||||
| مرا گر فرستی بنزدیک اوی | برافروزم آن جان تاریک اوی | |||||
| دلت گر چنین رنجه گشت از نوا | رها کن نه جنگست بر تو روا | |||||
| بنامه جز از جنگ فرمانش نیست | نگفتست کاری که درمانش نیست | ۱۱۲۵ | ||||
| بفرمان کاؤس جنگ آوریم | جهان بر بداندیش تنگ آوریم | |||||
| مکن خیره اندیشه بر دل دراز | سر او بچربی بدام آر باز | |||||
| مگردان بما بر دژم روزگار | چو آمد درخت بزرگی ببار | |||||
| پر از خون مکن دیده وتاج وتخت | مخوشان دل خسروانی درخت | |||||
| چگونه بود بی تو تخت وکلاه | سیاه ودر وپرده وبارگاه | ۱۱۳۰ | ||||
| سر ومغز کاؤس آتشگده است | همان مایه وجنگ او بیهده است | |||||
| وگر آسمانی جز این است راز | چه باید کشیدن سخنها دراز | |||||
| نپذرفت از آن دو خردمند پند | دگر گونه بد رای چرخ بلند | |||||
| چنین داد پاسخ که فرمان شاه | بر آنم که برتر زخورشید وماه | |||||
| ولیکن بپیمان یزدان دلیر | نباشد زخاشاک تا پیل وشیر | ۱۱۳۵ | ||||
۱۴۶