برگه:Shahnameh-Jules Mohl-02.pdf/۱۴۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
  بنزدیک او همچنان خواسته ببر تا شود کار آراسته  
  جز از تخت زرّین که او شاه نیست تن پهلوان از درگاه نیست  

آمدن گرسیوز نزد سیاوش

  بیآورد گرسیوز آن خواسته که روی زمین زو شد آراسته  
  دمان تا لب رود جیحون رسید زگردان فرستادهٔ برگزید  ۸۶۰
  بدآن تا رساند بشاه آگهی که گرسیوز آمد بدآن فرّهی  
  بکشتی بیکروز بگذاشت آّب بیآمد سوی بلخ دل پر شتاب  
  فرستاده آمد بدرگاه شاه گفتش که گرسیوز آمد براه  
  سیاوش گو پیلتن را بخواند وزین داستان چند گونه براند  
  چو گرسیوز آمد بدرگاه شاه بفرمود تا بر کشادند راه  ۸۶۵
  سیاوش ورا دید بر پای خاست بخندید وبسیار پوزش بخواست  
  ببوسید گرسیوز از دور خاک رخش پر زشرم ودلش پر زباک  
  سیاوخش بنشاندش زیر تخت زافراسیابش بپرسید سخت  
  چو بشنید گرسیوز از شاه نو بدید آن سر وافسر وگاه نو  
  برستم چنین گفت که افراسیاب چو از تو خبر یافت اندر شتاب  ۸۷۰
  یکی یادگاری بنزدیک شاه فرستاد وآن هست با من براه  
  بفرمود تا هدیه برداشتند بچشم سیاوخش بگذاشتند  
  زدروازهٔ شهر تا بارگاه درم بود واسپ وغلام وسپاه  
  کس اندازه نشناخت آنرا که چند ردینار واز تاج وتخت بلند  
  غلامان همه با کلاه وکمر پرستنده با یاره وطوق زر  ۸۷۵
  پسند آمدش سخت وبکشاد روی نگه کرد وبشنید پیغام اوی  
  تهمتن بدو گفت یکهفته شاد بباشیم تا پاسخ آریم یاد  
  بدین خواهش اندیشه باید بسی همان نیز پرسیدن از هر کسی  
۱۳۵