برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۴۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 خردمند و بیدار و زیرک بناماز آن موبدان او زدی پیش گام 
 دلش تنگتر گشت و بی‌باک شدکشاده زبان پیش ضحّاک شد 
 بدو گفت پردخته کن سر ز بادکه جز مرگرا کس ز مادر نزاد 
 جهاندار پیش از تو بسیار بودکه تخت مهیرا سزاوار بود 
 فراوان غم و شادمانی شمردچو روز درازش سر آمد بمرد 
 اگر بارهٔ آهنینی بپایسپهرت بساید نمانی بجای 
 کسیرا بود زین سپس تخت توبخاک اندر آرد سر بخت تو 
 کجا نام او آفریدون بودزمینرا سپهری همایون بود 
 هنوز آن سپهبد ز مادر نزادنیآمد گه ترسش و سرد باد 
 چو او زاید از مادر پرهنربسان درختی بود بارور 
 بمردی رسد برکشد سربماهکمر جوید و تاج و تخت و کلاه 
 ببالا شود چون یکی سرو برزبگردن بر آرد ز پولاد گرز 
 زند بر سرت گرزهٔ گاو رویببندت در آرد ز ایوان بکوی 
 بدو گفت ضحّاک ناپاک دینچرا بنددم چیست با منش کین 
 دلاور بدو گفت اگر بخردیکسی بی بهانه نه جوید بدی 
 برآید بدست تو هوش پدرشوزآن درد گردد پر از کینه سرش 
 یکی گاو پرمایه خواهد بدنجهانجویرا دایه خواهد بدن 
 تبه گردد آن هم بدست تو بربدین کین کشد گرزهٔ گاوسر 
 چو ضحّاک بشنید و بکشاد گوشز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش 
 گرانمایه از پیش تخت بلندبتابید رویش ز بیم گزند 
 چو آمد دل نامور باز جایبتخت کیان اندر آورد پای 
 نشان فریدون بگرد جهانهمی بازجست آشکار و نهان 
 نه آرام بودش نه خواب و نه خوردشده روز روشن بدو لاجورد 
۳۹