برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۴۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 چنین گفت با نامور خوبرویکه مگذار اینرا ره چاره جوی 
 نگین زمانه سر تخت تستجهان روشن از نامور بخت تست 
 تو داری جهان زیر انگشتریدد و مرغ و مردم و دیو و پری 
 ز هر کشوری گرد کن مهترانزاخترشناسان و از بخردان 
 سخن سر بسر موبدانرا بگویپژوهش کن و رازها بازجوی 
 نگه کن که هوش تو بردست کیستز مردم نژاد ار ز دیو و پریست 
 چو دانستیش چاره کن آن زمانبخیره مترس از بد بدگمان 
 شه پرمنشرا خوش آمد سخنکه آن سرو سیمین بر افگنده بن 
 جهان از شب تیره چون پرّ زاغهم آنگه سر از کوه بر زد چراغ 
 تو گفتی که بر گنبد لاجوردبگسترد خورشید یاقوت زرد 
 سپهبد هر آنجا که بد موبدیسخن دان و بیداردل بخردی 
 ز کشور بنزدیک خویش آوریدبگفت آن جگر خسته خوابی که دید 
 بخواند و بیک جای شان گرد کردوزایشان همهیجست درمان درد 
 بگفتا مرا زود آگه کنیدروانرا سوی روشنی ره کنید 
 نهانی سخن کردشان خواستارز نیک و ز بد گردش روزگار 
 که بر من زمانه کی آزد بسرکرا باشد این تاج و تخت و کمر 
 گر این راز بر ما بباید کشادوگر سر بخواری بباید نهاد 
 لب موبدان خشک و رخساره سردزبان پر ز گفتار و دل پر ز درد 
 که گر بودنی بازگوئیم راستشود جان بیکبار و جان بیبهاست 
 وگر نشنود بودنیها درستبباید هم اکنون ز جان دست شست 
 سه روز اندر آن کار شد روزگارسخن کس نیارست کرد آشکار 
 بروز چهارم بر آشفت شاهبدآن موبدان نماینده را 
 که گر زنده تان دار باید بسودوگر بودنی ها بباید نمود 
 همه موبدان سرفگنده نگونبدو نیمه دل دیدگان پر ز خون 
 از آن نامداران بسیار هوشیکی بود بینادل و راست کوش 
۳۸