برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۳۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 بروز چهارم چو بنهاد خوانخورش ساخت از پشت گاو جوان 
 بدو اندرون زعفران و گلابهمان سالخورده می و مشکناب 
 چو ضحّاک دست اندر آورد و خوردشکفت آمدش زآن هشیوار مرد 
 بدو گفت بنگر که تا آرزویچه خواهی بخواه از من ای نیکخوی 
 خورشگر بدو گفت کای پادشاهمیشه بزی شاد و فرمان روا 
 مرا دل سراسر پر از مهر تستهمه توشهٔ جانم از چهر تست 
 یکی حاجتستم ز نزدیک شاهو گر چه مرا نیست این پایگاه 
 که فرمان دهد تا سر کتف اویببوزم بمالم برو چشم و روی 
 چو ضحّاک بشنید گفتار اوینهانی ندانست بازار اوی 
 بدو گفت دادم من این کام توبلندی بگیرد مگر نام تو 
 بفرمود تا دیو چون جفت اوهمی بوسهٔ داد بر کتف او 
 چو بوسید شد در زمین ناپدیدکس اندر جهان این شکفتی ندید 
 دو مار سیه از دو کتفش برستغمی گشت و از هر سوی چاره جست 
 سرانجام ببرّید هر دو ز کتفسزد گر بمانی ازو در شکفت 
 چو شاخ درخت آن دو مار سیاهبرآمد دگر باره از کتف شاه 
 پزشکان فرزانه گرد آمدندهمه یک بیک داستانها زدند 
 ز هر گونه نیرنگها ساختندمر آن درد را چاره نشناختند 
 بسان پزشکی پس ابلیس تفتبفرزانگی نزد ضحّاک رفت 
 بدو گفت کین بودنی کار بودبمان تا چه ماند نباید درود 
 خورش ساز و آرامشان ده بخوردنشاید جز این چارهٔ نیز کرد 
 بجز مغز مردم مده شان خورشمگر خود بمیرند ازین پرورش 
 نگر نرّه دیو اندر آن جست و جوچه جست و چه دید اندرین گفتگو 
 مگر تا یکی چاره سازد نهانکه پردخته ماند ز مردم جهان 
۳۲