برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۳۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 جهان سر بسر پادشاهی تراستدد و دام با مرغ و ماهی تراست 
 چو این گفته شد ساز دیگر گرفتدگر گونه چاره گرفت ای شکفت 

خوالیگری کردن ابلیس

 جوانی برآراست از خویشتنسخن گو و بینا دل و پاک تن 
 همیدون به ضحّاک بنهاد روینبودش جز از آفرین گفت و گوی 
 بدو گفت اگر شاهرا در خورمیکی نامور پاک خوالیگرم 
 چو بشنید ضحّاک بنواختنشز بهر خورش جایگه ساختش 
 کلید خورش خانهٔ پادشابدو داد دستور فرمان روا 
 فراوان نبود آن زمان پرورشکه کمتر بد از کشتنیها خورش 
 جز از رستنیها نخوردند چیززهر چز زمین سر برآورد نیز 
 پس آهرمن بدکنش رای کردبدل کشتن جانور جای کرد 
 ز هر گونه از مرغ و از چارپایخورش کرد و یکیک بیآورد بجای 
 بخونش بپرورد بر سان شیربدآن تا کند پادشا را دلیر 
 سخن هر چه گویدش فرمان بردبفرمان او دل گروکان کند 
 خورش زردهٔ خایه دادش نخستبدآن داشتش چند گه تن درست 
 بخورد و برو آفرین کرد سختمزه یافت از آن خوردنش نیکبخت 
 چنین گفت ابلیس نیرنگ سازکه جاوید زی شاه گردنفراز 
 که فردات از آن گونه سازم خورشکزو باشدت سر بسر پرورش 
 برفت همه شب سگالش گرفتکه فردا چه سازد ز خوردن شکفت 
 دگر روز چون گنبد لاجوردبرآورد و بنمود یاقوت زرد 
 خورشها ز کبک و تذرو سفیدبسازد و آمد دل پر امید 
 شه تازیان چون بخوان دست بردسر کم خرد مهر او را سپرد 
 سوم روز خوانرا بمرغ و برهبیآراستش گونه گون یکسره 
۳۱