برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۳۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 بدآن تا پرستش بود کارشاننوان پیش روشن جهاندارشان 
 صفی بر دگر دست بنشاندندهمی نام نیساریان خواندند 
 کجا شیر مردان جنگ آورندفروزندهٔ لشگر و کشورند 
 کزیشان بود تخت شاهی بجایوزیشان بود نام مردی بپای 
 نسودی سه دیگر کُره را شناسکجا نیست بر کس ازیشان سپاس 
 بکارند و ورزند و خود بدروندبگاه خورش سرزنش نشنوند 
 ز فرمان سر آزاده و ژنده پوشوز آواز بیغاره آسوده گوش 
 تن آزاد و آباد گیتی برویبر آسوده از داور و گفتگوی 
 چه گفت آن سخن گوی آزاده مردکه آزادهرا کاهلی بند کرد 
 چهارم که خوانند آهنوخوشیهمان دست ورزان با سرکشی 
 کجا همکنان کارشان پیشه بودوز آنسان همیشه پر اندیشه بود 
 برین اندرون سال پنجاه نیزبخورد و به بخشید بسیار چیز 
 ازین هر یکیرا یکی پایگاهسزاوار بگزید و بنمود راه 
 که تا هر کس اندازهٔ خویش راببیند بداند کم و بیش را 
 بفرمود پس دیو ناپاکرابآب اندر آمیختن خاکرا 
 هر آنچه زگل آمد چو بشناختندسبک خشترا کالبد ساختند 
 بسنگ و بکج دیو دیوار کردنخست از برش هندسی کار کرد 
 چو گرمابه و کاخهای بلندچو ایوان که باشد پناه از گزند 
 ز خارا گهر جست یکروزگارهمی کرد ازو روشنی خواستار 
 بچنگ آمدش چند گونه گهرچو یاقوت و بیچاده و سیم و زر 
 ز خارا بافسون برون آوریدشد آن بندها را سراسر کلید 
 دگر بویهای خوش آورد بازکه دارند مردم ببویش نیاز 
 چو بان و چو کافور و چون مشکنابچو عود و چو عنبر چو روشن گلاب 
 پزشکی و درمان هر دردمنددر تندرستی و راه گزند 
 همان رازها کرد نیز آشکارجهانرا نیآمد چنو خواستار 
۲۶