برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۲۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 مر او را یکی پاک دستور بودکه رایش ز کردار بد دور بود 
 گزیده بهرجای و شیداسپ نامنزد جز به نیکی بهر جای گام 
 همه روز بسته ز خوردن دو لببه پیش جهاندار برپای شب 
 همان بر دل هر کسی بود دوستنماز شب و روزه آئین اوست 
 سر مایه بد اختر شاه راوزو بند بد جان بدخواه را 
 همه راه نیکی نمودی بشاههم از راستی خواستی پایگاه 
 چنان شاه پالوده گشت از بدیکه تابید ازو فرّهٔ ایزدی 
 برفت اهرمن را بافسون به بستچو بر تیزرو بارکی برنشست 
 زمان تا زمان زینش برساختیهمی گرد گیتیش برتاختی 
 چو دیوان بدیدند کردار اوکشیدند گردن ز گفتار او 
 شدند انجمن دیو بسیار مرکه پرداخته ماند ازو تاج زر 
 چو طهمورث آگه شد از کارشانبرآشفت و بشکست بازارشان 
 بفرّ جهاندار بستش میانبگردن برآورد گرز گران 
 همه نرّه دیوان و افسونگرانبرفتند جادو سپاهی گران 
 دمنده سیه دیوشان پیش روهمی بآسمان برکشیدند غو 
 هوا تیره فام و زمین تیره گشتدو دیده درو اندرون خیره گشت 
 جهاندار طهمورث بآفرینبیآمد کمر بستهٔ رزم و کین 
 یکایک بیآراست با دیو جنگنبد جنگ شانرا فراوان درنگ 
 از ایشان دو بهره بافسون ببستدگرشان بگرز گران کرد پست 
 کشیدندشان خسته و بسته خواربجان خواستند آن زمان زینهار 
 که ما را مکش تا یکی نو هنربیآموزی از ما کت آید ببر 
 کی نامور دادشان زینهاربدآن تا نهانی کنند آشکار 
 چو آزاد شان شد سر از بند اوبجستند ناچار پیوند او 
 نبشتن به خسرو بیآموختنددلشرا بدانش برافروختند 
۲۳