این برگ همسنجی شدهاست.
کیقباد
پادشاهی او صد سال بود
| بتخت کئی بر نشست کیقباد | همان تاج گوهر بسر برنهاد | |||||
| همه نامداران شدند انجمن | چو دستان وچو قارن رزم زن | |||||
| چو کشوار چو خرّاد وبرزین گو | فشاندند گوهر بر آن تاج نو | |||||
| از آن پس بگفتند کای شهریار | سوی رزم ترکان بر آرای کار | |||||
| قباد از بزرگان سخنها شنید | از افراسیاب وسپهرا بدید | ۵ | ||||
| دگر روز برخاست لشکر زجای | خروشیدن آمد زپرده سرای | |||||
| بپوشید رستم سلاح نبرد | چو پیل دمنده برانگیخت گرد | |||||
| رده برکشیدند ایرانیان | ببستند خون ریختن را میان | |||||
| بیک دست مهراب کابل خدای | بیک دست کستهم جنگی بپای | |||||
| بقلب اندرون قارن رزم زن | ابا گرد کشواد لشکر شکن | ۱۰ | ||||
| به پیش سپه رستم پهلوان | پس پشت او سرکشان وگوان | |||||
| پس پشت شان زال با کیقباد | بیک دست آتش بیک دست باد | |||||
| به پیش اندرون کاویانی درفش | جهان زو شده زرد وسرخ وبنفش | |||||
| چو کشتی شد از مرد روی زمین | کجا موج خیزد زدریای چین | |||||
| سپر بر سپر بافته دست وراغ | درخشیدن تیغ همچون چراغ | ۱۵ | ||||
| جهان سر بسر گشته دریای قار | بر افروخته شمع زو صد هزار | |||||
| زنالیدن بوق وبانگ سپاه | تو گفتی که خورشید گم شد زراه | |||||
| دو لشکر برآمد زیک ره بجای | نه سر بود پیدا سپهرا نه پای | |||||
| بهر حملهٔ قارن سرفراز | چنان چون بود مردم رزم ساز | |||||
| گهی سوی چپ وگهی سوی راست | بگردید واز هر کسی کینه خواست | ۲۰ | ||||
۲۳۳