برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۱۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
 یکی گفت این شاه روم است و هندز قانوج تا پیش دریای سند 
 به ایران و توران ورا بنده‌اندبرای و بفرمان او زنده‌اند 
 بیآراست روی زمین را بدادبپردخت ازآن تاج بر سر نهاد 
 جهاندار محمود شاه بزرگنآبشخور آرد همی میش و گرگ 
 ز کشمیر تا پیش دریای چینبرو شهریاران کنند آفرین 
 چو کودک لب از شیر مادر بشستبگهواره محمود گوید نخست 
 تو نیز آفرین کن که کوبنده‌ٔبدو نام جاوید جوینده‌ٔ 
 نه پیچد کسی سر ز فرمان اونیارد گذشتن ز پیمان او 
 چو بیدار گشتم بجستم ز جایچه مایه شب تیره بودم بپای 
 بر آن شهریار آفرین خواندمنبودم درم جان برافشانیدم 
 بدل گفتم این خواب را پاسخ استکه آواز او در جهان فرّخ است 
 برو آفرین کو کند آفرینبر آن بخت بیدار و تاج و نکین 
 ز فرّش جهان شد چو باغ بهارهوا پر ز ابر و زمین پرنگار 
 ز ابر اندرآمد به هنگام نمجهان شد به کردار باغ ارم 
 بایران همه خوبی از داد اوستکجا هست مردم همه بار اوست 
 ببزم اندرون آسمان وفاستبه رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست 
 بتن ژنده پیل و بجان جبرئیلبه کف ابر بهمن به دل رود نیل 
 سر بخت بدخواه از خشم اویچو دینار خوارست بر چشم اوی 
 نه کنداوری گیرد از تاج و گنجنه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج 
 هر آنکس که دارد ز پروردگانز آزاد و از نیک دل بردگان 
 شهنشاه را سربسر دوستداربفرمان به بسته کمر استوار 
 شده هر یکی شاه بر کشوریروان نام شان در همه دفتری 
 نخستین برادرش کهتر بسالکه در مردمی کس ندارد همال 
 ز گیتی پرستندهٔ فرّ نصرزید شاد در سایهٔ شاه عصر 
 کسی کش پدر ناصرالدّین بودپی تخت او تاج پروین بود