برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۱۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
 مرا گفت که این نامهٔ شهریارگرت گفته آید بشاهان سپار 
 دل من بگفتارِ او رام شدروانم بدین شاد و پدرام شد 
 بدین نامه من دست کردم درازبنام شهنشاه گردن فراز 
 خداوند تاج و خداوند تختجهاندار پیروز و بیدار بخت 


اندر ستایش سلطان محمود

 جهان آفرین تا جهان آفریدچنو مرزبانی نیآمد پدید 
 چو خورشید بر گاه بنمود تاجزمین شد بکردار تابنده عاج 
 چه گوئی که خورشید تابان که بودکزو در جهان روشنائی فزود 
 ابوالقاسم آن شاه فیروز بختنهاد از بر تاج خورشید تخت 
 زخاور بیآراست تا باخترپدید آمد از فرّ او کان زر 
 مرا اختر خفته بیدار گشتبه مغز اندر اندیشه بسیار گشت 
 بدانستم آمد زمان سخنکنون نو شود روزگار کهن 
 بر اندیشهٔ شهریار زمینبخفتم شبی لب پر از آفرین 
 دل من چو نور اندر آن تیره شببخفته کشاده دل و بسته لب 
 چنان دید روشن روانم بخوابکه رخشنده شمعی برآمد ز آب 
 همه روی گیتی شب لاجورداز آن شمع گشتی چو یاقوت زرد 
 در و دشت بر سان دیبا شدییکی تخت پیروزه پیدا شدی 
 نشسته برو شهریاری چو ماهیکی تاج بر سر به جای کلاه 
 رده بر کشیده سپاهش دو میلبه دست چپش هفتصد ژنده پیل 
 یکی پاک دستور پیشش بپایبداد و بدین شاه را رهنمای 
 مرا خیره گشتی سر از فرّ شاهوزآن ژنده پیلان و چندین سپاه 
 چو آن چهرهٔ خسروی دیدمیاز آن نامداران بپرسیدمی 
 که این چرخ و ماهست یا تاج و گاهستارست پیش اندرش یا سپاه 
۱۲