برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۱۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.

گفتار اندر آفرینش آفتاب

 ز یاقوت سرخ است چرخ کبودنه از باد و آب و نه از گرد و دود 
 بچندان فروغ و بچندان چراغبیآراسته چون به نوروز باغ 
 روان اندرو گوهر دلفروزکزو روشنائی گرفتست روز 
 که هر بامدادی چو زرّین سپرز مشرق برآرد فروزنده سر 
 زمین پوشد از نور پیراهناشود تیره گیتی بدو روشنا 
 چو از مشرق او سوی خاور کشدز مشرق شب تیره سر برکشد 
 نگیرند مر یک دگر را گذرنباشد ازین یک روش راست‌تر 
 ایا آنکه تو آفتابی همیچه بودت که بر من نتابی همی 


در آفرینش ماه

 چراغیست مر تیره شب را بسیچببد تا توانی تو هرگز مپیچ 
 دو روز و دو شب روی ننمایداهمانا که گردش بفرسایدا 
 پدید آید آنگاه باریک و زردچو پشت کسی کو غمِ عشق خورد 
 چو بیننده دیدارش از دور دیدهم اندر زمان او شود ناپدید 
 دگر شب نمایش کند پیشترترا روشنائی دهد بیشتر 
 بدو هفته گردد تمام و درستبدآن باز گردد که بود از نخست 
 بود هر شبانگاه باریک تربخورشید تابنده نزدیکتر 
 بدینسان نهادش خداوند دادبود تا بود هم بدین یک نهاد 


در ستایش پیغمبر صلی الله علیه

 ترا دانش و دین رهاند درستره رستگاری ببایدت جست 
 اگر دل نخواهی که باشد نژندنخواهی که دائم بوی مستمند 
 بگفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگیها بدین آب شوی 
۷