برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۱۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
 ز هر دانشی چون سخن بشنویز آموختن یک زمان نغنوی 
 چو دیدار یابی بشاخ سخنبدانی که دانش نیآید به بن 


گفتار در آفرینش عالم

 ز آغاز باید که دانی درستسرِ مایهٔ گوهران از نخست 
 که یزدان ز ناچیز چیز آفریدبدآن تا توانائی آمد پدید 
 وزو مایهٔ گوهر آمد چهاربرآورده بی‌رنج و بی‌روزگار 
 یکی آتشی بر شده تابناکمیان باد و آب از برِ تیره خاک 
 نخستین که آتش ز جنبش دمیدز گرمیش پس خشکی آمد پدید 
 و زآنپس ز آرام سردی نمودز سردی همان باز ترّی فزود 
 چو این چار گوهر بجای آمدندز بهر سپنجی سرای آمدند 
 گهرها یک اندر دگر ساختهز هر گونه گردن برافراخته 
 پدید آمد این گنبد تیز روشگفتی نمایندهٔ نو بنو 
 ابر ده و دو هفت شد کدخدایگرفتند هر یک سزاوار جای 
 درو بخشش و داد آمد پدیدبه بخشید داننده را چون سزید 
 فلکها یک اندر دگر ساخته شدبه جنبید چون کار پیوسته شد 
 چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغزمین شد بکردار روشن چراغ 
 ببالید کوه آبها بر دمیدسرِ رستنی سوی بالا کشید 
 زمینرا بلندی نبد جایگاهیکی مرکزی تیره بد و سیاه 
 ستاره بسر بر شگفتی نمودبخاک اندرون روشنائی فزود 
 همی بر شد آتش فرود آمد آبهمی گشت گرد زمین آفتاب 
 گیا رُست با چند گونه درختببالا بر آمد سران‌شان ز بخت 
 ببالد ندارد جز این نیروئینپوید چو پویندگان هر سوئی 
 و زآنپس چو جنبنده آمد پدیدهمه رستنی زیر خویش آورید 
۵