برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۱۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
 به هستیش باشد که خستو شویز گفتار بیکار یک سو شوی 
 پرستنده باشی و جوینده راهبفرمانها ژرف کردن نگاه 
 توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بود 
 از این پرده برتر سخن‌گاه نیستبه هستیش اندیشه را راه نیست 


گفتار اندر ستایش خرد

 کنون ای خردمند وصف خردبدین جایگه گفتن اندر خورد 
 بگو تا چه داری بیآر از خردکه گوش نیوشنده زو برخورد 
 خرد بهتر از هر چه ایزدت دادستایش خرد را به از راه داد 
 خرد رهنمای و خرد دلکشایخرد دست گیرد بهر دو سرای 
 ازو شادمانی ازویت غم استازویت فزونی ازویت کم است 
 خرد تیره و مرد روشن رواننباشد همی شادمان یک زمان 
 چه گفت آن هنرمند مرد خردکه دانا ز گفتار او برخورد 
 کسی کو خرد را ندارد ز پیشدلش گردد از کردهٔ خویش ریش 
 هشیوار دیوانه خواند وراهمان خویش بیگانه خواند ورا 
 ازوئی بهر دو سرای ارجمندکسسته خرد پای دارد به بند 
 خرد چشم جان است چون بنگریتو بی چشم جان آن جهان نسپری 
 نخست آفرینش خرد را شناسنگهبان جان است و و آن را سپاس 
 سپاس تو گوش است و چشم و زبانکزینت رسد نیک و بد بیگمان 
 خرد را و جانرا که یارد ستودو گر من ستایم که یارد شنود 
 حکیما چو کس نیست گفتن چه سودازین پس بگو کآفرینش که بود 
 توئی کردهٔ کردگار جهانشناسی همی آشکار و نهان 
 همیشه خرد را تو دستور داربدو جانت از ناسزا دور دار 
 بگفتار دانندگان راه جویبه گیتی بپوی و بهرکس بگوی 
۴