Ira فتا گمانم چنان شد که سندان سرش بشدد وخته تنگ با مغفرش نگه کردم از گرد چون پیل مست بر آمدیکی تیغ هندی بدست چنان آمدم شهر یا را گمان کزو کوه زنهار خواهد بجان وي اندر شتاب و من اندر درنگ همی جستمش تا کی آید بجنگ چو آمد برم مرد جنگی فراز من از جرمه چنگال کردم در از گرفتم کمر بند مرد دلیر ززین برگرفتم بکردار شیر اکش نکندم چوپیل ژیان زدم تیغ هندي در ابر میان چوافکنده شد شاه از ان گونه خوار سپه روي بر کاشت از کارزار یب و فراز و بیابان و کوه بهر سو شدند انجمن هم گروه نمو ا رو پیاده دوره هي هزار فگنده پدید آمد اندر شما و سپاهي و شهري و جنگي سوار همانا که بود ند سه صد هزار گرنا رگشتند از ان سروران ده و دو هزاري ز نام آوران چه سنجد بد اندیش با بخت تو به پیش پرستنده بخت تو چو بشنید گفتار سالار شاه --برافرا افراخت تا ما : فرخ کلاه چورو ز ا ز شب آمد بگوشش ستوه معتوهی گرفته فروشد بکوه مي و مجلس آراست شد شادمان جهان پاك ديد از بد بد گمان به بگماز کوتاه کردند شب بیاد سپہید کشادرند لب چو شب رو ز شد پرده بارگاه کشاد ندود ادندزي شاه راه بیامد سپهدار سا سترگ بنزد منوچهر بزرگ بشاه آفرین کرد آن بی همال همیخواست گفتن زمهراب وزال که شاه جهان پیشتر برگرفت سخن را بروي د ر م سرگرفت چنین گفت با سام شاه جهان گزاید و بر و با گریده مهان بهند و ستان اندر آتش فروز همه کاخ مهراب کابل بسوز نباید که او یابد از تو رها که او مانده از تخمه اژدها زمان تا زمان زو بر آید خروش شود رام گيتي بر از جنگ وجوش هر آنکس که پیوسته او بود ز پیوند ضحاك جاد و بود سرا زتن جدا کن زمین را بشوي ز پیوند ضحاك و خويشان اوي
ید و شاه چون خشم و تيزي نمود نبارست انگه سخن برفزودبرگه:Shahname-Turner Macan-01.pdf/۲۲۴
ظاهر