این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۱۲۹
| بسی گفت و بشنید و زد داستان | سرانجام او گشت هم داستان | |||||
| سبک پاسخ نامه زن را سپرد | زن از پیش او رفت و نامه ببرد | |||||
| بنزدیک رودابه آمد چو باد | بدین شادمانی ورا مژده داد | |||||
| پری روی بر زن درم برفشاند | بکرسی زر پیکرش بر نشاند | |||||
| بدادش بدان دایهٔ چارهگر | یکی دست جامه بران مژده بر | |||||
| همان نیز از بهر فرخنده زال | ز چیزی که باشد مر او را همال | |||||
| یکی شاره سربند پیش آورید | شده تار و پود اندران ناپدید | |||||
| همه پیکرش سرخ یاقوت و زر | شده زر همه ناپدید از گهر | |||||
| یکی جفت پر مایه انگشگری | فروزنده چون بر فلک مشتری | |||||
| فرستاد نزدیک دستان سام | بسی داد با آن درود و پیام | |||||
| زن از حجره رفت و بایوان رسید | نگه کرد سین دخت او را بدید | |||||
| پر اندیشه شد جان سین دخت ازوی | به آواز گفت از کجائی بگوی | |||||
| زن از بیم او گشت چون سندروس | بترسید و روی زمین داد بوس | |||||
| بدو گفت سین دخت کای زشتروی | سخن بشنو و پاسخش را بگوی | |||||
| زمان تا زمان پیش من بگذری | به حجره در آئی بمن ننگری | |||||
| دل روشنم شد بتو بد گمان | نگوئی مرا تا زهی یا کمان | |||||
| بدو گفت هستم یکی چاره جوی | همی نان فراز آرم از چند روی | |||||
| بهائی ز جامه ز پیرایهها | فروشم ز مردم بود مایهها | |||||
| روم من سوی خانهٔ مهتران | ز من جامه خرّند و هم گوهران | |||||
| بدین حجره رودابه پیرایه خواست | همان گوهران گرانمایه خواست | |||||
| بیاوردمش افسری زرنگار | یکی حقه پر گوهر شاهوار | |||||
| بدو گفت سیندخت بنمائیم | دل بسته ز اندیشه بگشائیم | |||||
| سپردم برودابه گفت این دو چیز | فزون خواست اکنون بیارمش نیز | |||||
| بها گفت بگذار بر چشم من | یکی آب بر زن برین خشم من | |||||
| درم گفت فرداد هم ماه روی | بها تا نیابم تو از من مجوی | |||||
| همی کژ بدانست گفتار اوی | بیاراست دل را به پیکار اوی | |||||
| نیامد بجستش برو راستی | همی دید ازو کژی و کاستی | |||||
| چو آن جامههای گرانمایه دید | هم از دست رودابه پیرایه دید | |||||