این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۷۷
| خرامان شدم نزدِ آن ارجمند | یکی تخت پیروزه دیدم بلند | |||||
| نشسته برو شهریاری چو ماه | ز یاقوتِ رخشان بسر بر کلاه | |||||
| چو کافور موی و چو گلبرگ روی | دل آرزم جوی و زبان چرب گوی | |||||
| جهان را ازو دل بترس و امید | تو گفتی مگر ژنده شد جمّشید | |||||
| منوچهر چون زاده سروِ بلند | بکردار طهمورثِ دیو بند | |||||
| نشسته بر شاه بر دست راست | تو گفتی روان و دلِ بادشاست | |||||
| ز آهنگران کاوهٔ پر هنر | به پیشش یکی رزم دیده پسر | |||||
| کجا نامِ او قارن رزم زن | سپهدار بیدار لشگر شکن | |||||
| چو شاهِ یمن سر و دستور شاه | چو پیروز گرشاسپ گنجورِ شاه | |||||
| بچپ برش گرشاسپِ کشورکشای | دو فرزندِ پر مایه پیشش بپای | |||||
| نریمان جنگی و فرخنده سام | که از پیل و شیران برارند کام | |||||
| غلامانِ رومی و چینی هزار | همه پاک با طوق و با گوشوار | |||||
| همه بسته دامن یک اندر دگر | بنزدیک کرشاسپ بر پای بر | |||||
| جهان پهلوان گر بجنبد ز جای | جهانی برزمش ندارند پای | |||||
| که یارد شدن پیشِ او جنگ جوی | که شش صد من افزون بود گرزِ اوی | |||||
| اگر بر زمین بر زند گرزِ کین | بترسد زمان و بلرزد زمین | |||||
| چه روبه به پیشش چه درّنده شیر | چه مردی به پیشش چه سه صد دلیر | |||||
| بکف تیغ شام نریمان بپای | همی خون چگانید از کین بجای | |||||
| شمارِ در گنجها ناپدید | کسی در جهان این بزرگی ندید | |||||
| همه گردایون دو رویه سپاه | بزرّین عمود و بزرّین کلاه | |||||
| سپهدار چون قارنِ کاوکان | به پیشِ سپاه اندرون آواکان | |||||
| مبارز چو شیروی درّنده شیر | چو شاپور یل ژنده پیلِ دلیر | |||||
| چو او بست بر کوههٔ پیل کوس | هوا گردد از گرد چون آبنوس | |||||
| گر آیند زی ما بجنگ آن گروه | شود کوه هامون و هامون چو کوه | |||||
| همه دل پر از کین و پر چین بروی | جز از جنگشان نیست هیچ آرزوی | |||||
| بر ایشان همه بر شمرد آنچه دید | سخن نیز کز آفریدون شنید | |||||
| دو مرد جفا پیشه رادل ز درد | به پیچید و شد رویشان لاجورد | |||||
| نشستند و جستند هرگونه رای | سخن را نه سر بود پیدا نه پای | |||||