برگه:Shahname-Turner Macan-01.pdf/۱۱۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۲۷

بادشاهی ضحاک از هزار سال یکروز کم بود

بر تخت نشستن ضحاک و بنیاد بیداد نهادن

 چو ضحّاک بر تخت شد شهریاربرو سالیان انجمن شد هزار 
 سراسر زمانه بدو گشت بازبر آمد برین روزگاری دراز 
 نهان گشت آئین فرزانگانپراگنده شد کام دیوانگان 
 هنر خوار شد جادوی ارجمندنهان راستی آشکارا گزند 
 شده بر بدی دست دیوان درازز نیکی نبردی سخن جز براز 
 دو پاکیزه از خانهٔ جمّشیدبرون آوریدند لرزان چو بید 
 که جمشید را هر دو خواهر بُدندسر بانوان را چو افسر بُدند 
 ز پوشیده رویان یکی شهرنازدگر ماه روئی بنام ارنواز 
 بایوان ضحّاک بردندشانبدآن اژداهافش سپردندشان 
 به پروردشان از ره بدخوئیبیآموخت شان تنبُل و جادوئی 
 بدین بود بنیاد ضحّاک شومجهان شد مر او را چو یک مهره موم 
 ندانست جز بد آموختنجز از غارت و کشتن و سوختن 
 چنان بُد که هر شب دو مردِ جوانچه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان 
 خورش گر ببردی بایوانِ شاهوزو ساختی راهِ درمان شاه 
 بکشتی و مغزش برون آختیمرآن اژدها را خورش ساختی 
 دو پاکیزه از گوهرِ پادشادو مرد گرانمایه و پارسا 
 یکی نامش ارمایل پاکدیندگر نام کرمایل پیش بین 
 چنان بُد که بودند روزی بهمسخن رفت هر گونه از بیش و کم 
 ز بیدادئی شاه و از لشکرشوزان رسم های بد اندر خورش 
 یکی گفت ما را بخوالیگریبباید برِ شاه رفت آوری 
 وزان پس یکی چارهٔ ساختنز هر گونه اندیشه انداختن 
 مگر زین دو تن را که ریزند خونیکی را توان آوریدن برون 
 برفتند و خوالیکری ساختندخورشها باندازه پرداختند 
 خورش خانهٔ بادشاهِ جهانگرفت آن دو بیدارِ روشن روان