این برگ همسنجی شدهاست.
۵۵
| رخنه کز نادانی افتد در مزاج | یابد از دانا و دانائی علاج | |||||
(منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردن)
| چون سلامان گشت تسلیم حکیم | زیر ظلّ رافت او شد مقیم | |||||
| شد حکیم آشفتهٔ تسلیم او | سحر کاری کرد در تعلیم او | |||||
| ۱۰۰۰ | بادَههای دولتش در جام ریخت | شهدهای حکمتش در کام ریخت | ||||
| جان او زآن باده ذوق انگیز شد | کام او زین شهد شکّرریز شد | |||||
| هر گه ابسالش فرا یاد آمدی | از فراق او بفریاد آمدی | |||||
| چون بدانستی حکیم آن حال را | آفریدی صورت ابسال را | |||||
| یکدو ساعت پیش چشمش داشتی | در دل او تخم تسکین کاشتی | |||||
| ۱۰۰۵ | یافتی تسکین چو آن رنج و الم | رفتی آن رفتی آن صورت بسرحدّ عدم | ||||
| همّت عارف چو گردد زورمند | هر چه خواهد آفریند بی گزند | |||||
| لیک چون یکدم ازو غافل شود | صورت هستی ازو زایل شود | |||||
| گاه گاهی چون سخن پرداختی | وصف زهره در میان انداختی | |||||
| زهره گفتی شمع جمع انجم است | پیش او حسن همه خوبان گم است | |||||
| ۱۰۱۰ | گر جمال خویش را پیدا کند | آفتاب و ماه را شیدا کند | ||||
| نیست از وی در غنا کس تیزتر | بزم عشرت را نشاط انگیزتر | |||||
| گوش گردون پر نوای چنگ اوست | در سماع دایم از آهنگ اوست | |||||
| چون سلامان گوش کردی این سخن | یافتی میلی بوی از خویشتن | |||||
| این سخن چون بارها تکرار یافت | در درون آن میل را بسیار یافت | |||||
| ۱۰۱۵ | چون زوی دریافت این معنی حکیم | کرد اندر زهره تاثیری عظیم | ||||
| تا جمال خود تمام اظهار کرد | در دل و جان سلامان کار کرد | |||||