این برگ همسنجی شدهاست.
۵
| طعمه از خوان عطایش میخوریم | زله از نزل نوایش میبریم | |||||
| خلقی از کمطافتی در خشک سال | از کفش دارند امید نوال | |||||
| هر که چیند ریزه از خوان کرم | از گزند قحط سال او را چه غم | |||||
(حکایت آن غلام نخوت کیش که بواسطهٔ مکنت خواجهٔ)
(خویش از محنت قحط و تنگ سالی بیباک بود و لاابالی)
| در دیار مصر قحطی خاست سخت | کز فزع هر کس بنیل انداخت رخت | |||||
| ۶۰ | چون بسوی نان رهی نشناختند | رخت هستی را بنیل انداختند | ||||
| بود چون جان قیمتی هر تای نان | نان همیگفتند و میدادند جان | |||||
| بخردی زیبا غلامی را بدید | کو بفخر و ناز دامن بر کشید | |||||
| طلعتی چون قرص خور آراسته | نی ز کم خواری مه آسا کاسته | |||||
| تازهروی و خندهناک و شادکام | هر طرف چون شاخ خرم در خرام | |||||
| ۶۵ | بخردش گفت ای غلام از فخر و ناز | چند باشی سرکش و گردن فراز | ||||
| از غم نان عالمی خوار و دژم | تو چرائی اینچنین فارغ ز غم | |||||
| گفت بر سر خواجهٔ دارم کریم | هستم از انعام او غرق نعیم | |||||
| خوان پر از نان خانهاش پر گندم است | نام قحط از خان و مان او گم است | |||||
| چون نباشم خرم و شاد اینچنین | وز گزند قحط آزاد اینچنین | |||||
(در مدح پادشاه دینپناه ظللالله فی الارضین علی)
(مفارق الضعفاء والمساکین خلدالله تعالی سلطانه)
| ۷۰ | در خم این گنبد عالی اساس | چیست شغل چاکر منعم شناس | ||||
| در مفام شاکری بودن مقیم | بر کرمهای جهاندار کریم | |||||
| آن کرم خاصه که حکمش شاملست | وآن وجود پادشاه عادلست | |||||