این برگ همسنجی شدهاست.
۴۸
(اندوهگین شدن بادشاه از تمادیء شعب سلامان بصحبت)
(ابسال و وی را بقوّت همّت از تمتّع بوی باز داشتن)
| شاه یونان چون سلامان را بدید | کو بابسال و وصالش آرمید | |||||
| ۸۶۵ | عمر رفت و زین خسارت بس نکرد | وز ضلالت روی دل واپس نکرد | ||||
| ماند خالی ز افسر شاهی سرش | تا که گردد سربلند از افسرش | |||||
| تخت را افگند در پا بخت او | تا کف پای که بوسد تخت او | |||||
| در درون افتاد ازین غم آتشش | وقت شد زین حال ناخوش ناخوشش | |||||
| بر سلامان قوّت همّت گماشت | تا ز ابسالش بکلّی باز داشت | |||||
| ۸۷۰ | لحظه لحظه جانب او میشتافت | لیک نتوانستی از وی بهره یافت | ||||
| روی او میدید و جانش می طپید | لیک با وصلش نیارستی رسید | |||||
| زین تغابن در ره سخت اوفتاد | خر بمرد و بر زمین رخت اوفتاد | |||||
| مرد مفلس را ازین بدتر چه غم | گنج در پهلو و کیسه بی درم | |||||
| تشنه را زین سخت تر چه بود عذاب | چشمه پیش چشم و لب محروم از آب | |||||
| ۸۷۵ | اهل دوزخ را چه محنت زین بتر | آتش اندر جان و جنّت در نظر | ||||
| بر سلامان چون شد این محنت دراز | شد در راحت بروی او فراز | |||||
| شد برو روشن که هست آن از پدر | تا مگر زان ورطهاش آرد بدر | |||||
| ترس ترسان در پدر آورد روی | توبه کار و عذر خواه و عفو جوی | |||||
| آری آن مرغی که باشد نیکبخت | آخر آرد سوی اصل خویش رخت | |||||
(حکایت سؤال و جواب شاگرد و حکیم که حلال)
(زاده کیست و حلالزادگی چیست)
| ۸۸۰ | از حکیمی کرد شاگردی سؤال | کای مهندس کیست فرزند حلال | ||||