برگه:Sage-velgard.pdf/۱۴۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.

۱۴۹
میهن‌پرست

دادند، همراهانش با تعظیم و تکریم از او خداحافظی کردند.

سید نصرالله سرش گیج میرفت. روی تخت خواب باریک اطاق درجۀ دوم نشست و کیف لغات و عکس ها را بغل دستش گذاشت. اگرچه سید نصرالله اعتبار مخارج سفر برای درجۀ اول را داشت، ولی از لحاظ صرفه جوئی درجه دوم را ترجیح داده بود و اگر منعش نمیکردند درجه سوم، گرفته بود. – از پنجرۀ اطاق هیاهوی مسافرین و صدای حرکت جرثقیل میآمد. بلند شد نگاهی به بیرون انداخت: چراغ ساحل از دور سوسو میزد، در دالان اطاقهای کشتی دسته دسته حمالهای عرب مشغول آمد و شد بودند. ازین منظره تأثر و پشیمانی شدیدی به سید نصرالله دست داد. چند بار تصمیم گرفت که تا کشتی حرکت نکرده بساحل برگردد و تمارض بکند و یا اصلاً استعفا بدهد. ولی حس کرد که خیلی دیر شده! بعد در قلب خود با زن و بچه و زندگی راحتی که آنطرف ساحل گذاشته بود خداحافظی کرد و لب خود را گزید، برگشت به مأوا و اطاق جدیدش دقیق شد. – اطاق کوچک سفیدی بود که از آهن و چوب درست کرده بودند. سه تختخواب فنری که دوتای آنها رویهم قرار گرفته بود، باضافۀ روشویی، رخت آویز و یک عسلی داشت، ظاهراً محکم، تمیز و مطمئن بود. حکایت عجیب و غریب و عجایب البحار، قصه سند باد بحری و همۀ افسانه‌هائی که راجع بهندوستان خوانده بود در خاطراتش جان گرفت. همین وقت پیشخدمت سیاه هندی با لباس سفید و تمیز وارد شد و چیزی بزبان انگلیسی گفت که سید نصرالله ملتفت نشد. و از