برگه:Sage-velgard.pdf/۱۲۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۱۳۰
سگ ولگرد

میچپونه!

روشنائی چرﺍغ برق دستی رو به پنجرهٔ خانه‌ها می‌اندﺍخت و میگفت: «– به بینین، پنجره‌های منبت‌کاری، خونه‌های مجزﺍ دﺍره. آدم بوی زمینو حس میکنه، بوی یونجیه درو شده، بوی کثافت زندگی‌رو حس‬ میکنه، صدﺍی زنجره و پرنده‌های کوچیک، مردم قدیمی ساده و موذی همیه ﺍینا یه دنیای گمشدیه قدیم‌رو بیاد مییاره و ﺁدمو ﺍز قال و قیل دنیای تازه‌بدورون رسیده‌ها دور می‌کنه!

بعد مثل ﺍینکه یکمرتبه ملتفت شد مرا دعوت کرده پرسید: «– شام خوردین؟

«– بله، تو گلپایگون شام خوردیم.»

از کنار چند نهر ﺁب گذشتیم و باﻻخره نزدیک کوه، در باغی رﺍ باز کرد و هر دو دﺍخل شدیم. جلو عمارت تازه‬‌سازی رسیدیم. وﺍرد ﺍطاق کوچکی شدیم. که یک تختخوﺍب سفری، یک میز و دو صندلی رﺍحتی دﺍشت؟ چرﺍغ نفتی رﺍ روشن کرد و به ﺍطاق دیگر رفت بعد ﺍز چند دقیقه با پیژﺍمای پشت‌گلی، رنگ گوشت تن وﺍرد شد و چرﺍغ‬ دیگری ﺁورد روشن کرد. بعد بسته‌ای رﺍ که همرﺍه دﺍشت باز کرد. و یک ﺁباژور سرخ مخروطی در ﺁورد و روی‬ چرﺍغ گذﺍشت. پس ﺍز ﺍندکی تأمل، مثل ﺍینکه در کاری دو دل بود گفت: «– میفرمایین بریم ﺍطاق شخصی خودم؟»

چرﺍغ ﺁباژوردﺍر رﺍ بردﺍشت، از دﺍﻻن تنگ و تاریکی که