برگه:Sage-velgard.pdf/۱۲۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۱۲۵
تجلی

سعی می‌کرد بهم بفشارد، منظرهٔ ترسناکی دﺍشت. ولی ناگهان حالت صورتش عوض شد، مثل اینکه در دنیای مجهول و ﺍفسونگری جوﻻن میدﺍد و ﺍز نکبت زندگی خودش گریخته بود. – شاید درین دقیقه او حقیقةً زندگی میکرد چون گمان میکرد برﺍی همزﺍد و یا سایهٔ معشوقهٔ قدیم خود، برﺍی کسی ساز میزند که‬ میفهمد و باﻻخره هنرش ﺍو رﺍ جلب کرده بود. شاید خوﺍبی که دیده بود دوباره جلو ﺍو در عالم بیدﺍری مجسم‬ شده بود! – با تمام قوﺍ هنرنمائی میکرد شاید ﺍین بهترین قطعه‌ای بود که در عمر خود ﺍجرﺍ میکرد. – اما همین که‬ بطرف هاسمیک برگشت و خوﺍست در چشمان ﺍو تأثیر ساز و ﺍحساساتش رﺍ دریابد، ملتفت شد که جای ﺍو خالی است. هاسمیک رفته بود و ﻻی در رﺍ باز گذﺍشته بود، ناگهان ویلون رﺍ ﺍز زیر چانه‌اش بردﺍشت، جلو ﺁمد دید گیلاس ودکا کمی ﺍز سرش خالی شده، به ته سیگاری که در نعلبکی ﺍفتاده بود سرخاب لب هاسمیک چسبیده بود و دود ﺁبی‌رنگی ﺍز ﺁن پرﺍکنده میشد و در هوﺍ موج میزد!

واسیلیچ ویلون رﺍ روی میز پرت کرد، دستها رﺍ جلو صورت خود گرفت و در حال سرفه روی تختخوﺍب ﺍفتاد.