برگه:Sage-velgard.pdf/۱۱۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۱۲۰
سگ ولگرد

بود. – اطراف خودش رﺍ نگاه کرد، ‬به پنجرهٔ ﺍطاق وﺍسیلیچ نزدیک شد. بنظرش آمد که سایهٔ یکنفر رﺍ در ﺍطاق تشخیص داد. اما این سایه ﺁنقدر محو بود! بدقت گوش دﺍد – نه. صدﺍی حرف شنیده نمیشد، شاید میخوﺍست بیرون بیاید خودش رﺍ کنار کشید. احتیاط او بیمورد بود، ‬چون صدﺍی ویلون از سر نو بلند شد. ‬صدﺍی جسته و گریخته و نامرتب ﺁنهم مقام مفصلی که بگوشش ﺁشنا بود میآمد. آیا سورن بود که ویلون میزد یا ﺍستادش؟ ﺁیا نیامده؟ چرﺍ نیامده؟ شاید ناخوش ﺍست یا ﺍتفاقی ﺍفتاده ﺍست؟ – ﺍگر ممکن بود یکنفر رﺍ پیدﺍ کند که بتوﺍند برود و به بهانه‌ای در ﺍطاق نگاه بکند و خبرش رﺍ برﺍی ﺍو بیاورد! چرﺍ خودش‬ نمیتوﺍنست ﺍین کار رﺍ بکند ﺁیا بهتر ﺍز ﺍنتظار در کوچه نبود؟

هاسمیک با ﺍحتیاط نزدیک در پانسیون شد! نگاهی کرد، یک دﺍﻻن دراز تاریک دیده میشد و ﺍز درز در ﺍطاق وﺍسیلیچ که خوب کیپ نشده بود یک خط قائم ﺍز باﻻ به پائین روشن بود. اگر میتوﺍنست نگاهی دزدکی در ﺍطاق بیندازد و اقلا مطمئن بشود! در ﺍینوقت صدﺍی پائی در حیاط پانسیون شنیده شد. دوباره خودش رﺍ کنار کشید. ‬به ﺍطرﺍف‬ نگاه کرد کسی دیده نمیشد. ‬جلو چرﺍغ بساعت نگاه کرد – یعنی چه؟ هفت و بیست دقیقه. – چه دقیقه‌های طوﻻنی! او تا حاﻻ نمیدﺍنست که ساعت باین کندی حرکت میکند. آیا میتوﺍنست ﺍین شک و دلهره رﺍ ده دقیقهٔ دیگر، نیمساعت دیگر متحمل شود؟ برفرض