برگه:Sage-velgard.pdf/۱۱۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۱۱۴
سگ ولگرد

را بکشد.

هاسمیک همینطور که در فکر غوطه‌ور بود با خودش نقشه میکشید، صدﺍی بوق ﺍتومبیلی رشتهٔ ﺍفکارش رﺍ ﺍز هم گسیخت. بطرف پیاده‌رو رفت. دم خرﺍبات پستی که بوی کلم ﺍز ﺁن بیرون میزد و گروهی سر میزد بیلیارد با جار و جنجال مشغول بازی بودند، ناگهان میان جمعیت ملتفت شد دید وﺍسیلیچ ﺍستاد سورن مست ﻻیعقل با موهای پریشان، صورت رنگ‌پریده و شانه‌های پائین ﺍفتاده، در حالیکه جعبه ویلون رﺍ زیر بغلش زده بود ﺍز خرﺍبات بیرون ﺁمد. هاسمیک بساعت مچی خود نگاه کرد، شش و بیست دقیقه بود. از خودش پرسید: با وجودی که ﺍز موقع درس سورن گذشته، چطور میشود که ﺍستاد ﺍو هنوز بمنزل نرفته ﺍست؟ ولی فورﺍً متوجه شد که تعجب ﺍو بیجاست و لابد شاگردش هم بحال ﺍو ﺁشنائی دﺍرد. یادش آمد یکشب دیگر هم وﺍسیلیچ رﺍ بهمین حالت دیده بود که ﺍز همین خرﺍبات مست و شنگول بیرون ﺁمد و بطرف یکی ﺍز ﺍین زنهای کوچه‌ای رفت و چیزی باو گفت ﺁن زن با صورت بزک کرده رنگرزی شده برگشت و گفت: «– برو گم شو؟ خجالت نمیکشی؟ خاک بسرت، تو که مرد نیستی. همون یه دفه هم که ﺁمدم ﺍز سرت زیاد بود! ﺁدم پیش سگ بره بهتره...» بعد! با صدﺍئی خرﺍشیده خندید. آن وقت وﺍسیلیچ با قیافهٔ وحشت‌زده ﺍز خجالت برگشت و هاسمیک رﺍ در چندقدمی خود دید. نگاه زیرچشمی به ﺍو اندﺍخت مثل ﺍینکه گناهی ﺍز ﺍو سرزده باشد، قدمهایش