و اردوی همایون از آب ولای فراوان گذشته موضع قوبان محل اقامت سپاه ظفرپناه گشت. و امیرزاده محمد سلطان و امیر جهانشاه و امیرزاده میران شاه با طایفهای از بهادران بتاخت اطراف و جوانب مملکت چرکس شتافتند و هرکه را یافتند کشتند و هر چیزی که دیدند گرفتند؛ و بازگشته به موکب اعلا پیوسته، سعادت دستبوس دریافتند.
[توجه امیر تیمور به جانب البرزکوه]
و چون خاطر آفتاب اشراق فرمانده آفاق از مهمات ولایت روس و چرکس فارغ شد عنان عزیمت به جانب البرزکوه معطوف ساخت؛ و در اثنای طریق امیر عثمان عباس به واسطۀ تهمتی غریق بحر فنا شد لا مردّ لقضائه و لا معقّب لحکمه. حضرت صاحبقران جهانگشای امیر حاجی سیف الدّین را در آغروق گذاشته به نیّت غزا به البرزکوه بالا رفت و بسیاری از بیدینان را که در دره و قلعههای محکم متحصن بودند [بعد از محاربه] به دوزخ فرستاد، و مظفر و منصور با غنایم نامحصور به آغروق معاودت نمود. و امیر حاجی سیف الدّین آن حضرت را طوی پادشاهانه داد و هفت روز به عیش و شادمانی بسربردند، و چند روز دیگر توقف واقع شد تا چهارپایان به حال خود بازآمدند و لشکریان بیاسودند.
و حضرت صاحبقران کامکار از آغروق جدا شده [و ایلغار کرده] به جانب قلعۀ [کولا و] طاوس توجه نمود و ایشان از سرداران [عظیمالشان رفیع المکان] البرزکوه بودند و سکان آن موضع قلاع حصین [و حصارهای زرین بر بالای آن کوه شامخ] داشتند که قوت واهمه به آن راه نمیبرد و نور باصره از کمر آن نمیگذشت. و قلعۀ طاوس قلعهای بود در کمر کوه به غایت رفیع و منیع چنانچه طایر اندیشه هرچه پروبال میزد به شرفات آن نمیرسید؛ بلکه شهباز بلندپرواز فکر را طیران در هوای تسخیر آن محال مینمود. و حضرت صاحبقران نصرتقرین جمعی از قبیلۀ مگریت را که چون شیر در کوه قدم بر قدم نخجیر مینهادند طلب داشت و به تفحص و تفتیش [طریق] آن قلعه امر فرمود. و ایشان هرچند احتیاط کردند پی به راهی که موصل باشد به مقصود نبردند.
و رأی عقدهگشای حضرت صاحبقران بعد از تدبّر و امعان، اشارت فرمود که چند نردبان بلند ترتیب دادند و بر یکدیگر پیوند کرده بر کمر اولین نهادند، و طایفهای از پردلان به بالا برآمدند و نردبانها کشیده بر کمر دومین نصب کردند و باز به معارج بهادری مرتقی شده و نردبانها بالا کشیده بر کمر سیّمین که قلعه در آنجا بود نهادند، و دست از جان شیرین شسته از عقب هم بر نردبانها برآمدند.
و طایفهای از دلاوران روزگار که پلنگان کوهسار از بیم ایشان به جان زینهار خواستندی، بر قلعه جبل عروج کردند و طنابها بر میان بسته سرهای طناب بر سر کوه محکم گردانیدند و با تیغهای کشیده تا برابر قلعه فرودآمدند و هر دو گروه حمله آوردند و هرچند از قلعۀ طاوس تیر و سنگ میانداختند و قفس کالبد غازیان را از مرغ روح تهی میساختند، و دیگر بهادران دیندار متصدی آن کار میشدند. و اهل قلعه حوادث ارضی و سماوی را بر خود محیط یافتند سراسیمه و حیران و متحیّر و مبهوت گشته دست ایشان را از کار و کار ایشان را از دست رفت و ملازمان درگاه پادشاه هفت کشور بدین نهج قلعه را مسخر ساختند وکولا و طاوس را دستگیر کردند، و از موقف جلال حکم به قتل آن دو مفسد ضال [نکوهیده خصال] صادر شد و هر دو را از پای درآوردند.
و چون به سمع همایون رسید که اوترکو پناه به قلعۀ پولاد برده تا از چنگال شیران بیشۀ هیجا امان یابد، رایت فتح آیت به آن جانب در حرکت آمد و اوترکو یکی از عظمای امرای توغتمش خان بود و به مزید حشمت و ابهت از امثال و اقران امتیاز تمام داشت.
بالجمله حضرت صاحبقران [پیش از وصول به قلعه] برادر اوترکو را که ملازمت رکاب نصرت انتساب مینمود به رسالت نزد پولاد فرستاده، مکتوبی مصحوب او گردانید مضمون آنکه:
اوترکو از ما گریخته نزد تو آمده است باید که او را عن قریب به درگاه عالمپناه فرستی و الاّ هرچه بینی از خود بینی.
پولاد جواب داد که:
قلعهای رفیع منیع دارم مشحون به مردان جنگی؛ و ذخیرۀ بسیار، و مجموع ایشان مستعدّ رزم و پیکارند تا جان در بدن باقی است محال مینماید که زینهاری را بسپارم.
از این سخن نایرۀ غضب شهریاری التهاب یافته فرمان داد که: لشکریان راه قلعۀ او را که جنگلی پردرخت بود و مسلکی سخت [بود، سپاهی به تبر و دهره] مانند کف دست هموار سازند. و سپاه نصرتپناه سه فرسنگ درخت بریده راه ساختند و
ملازمان موکب همایون در راه به موضعی رسیده چندان عسل یافتند که هرچند خواستند برداشتند و آنچه در کار نداشتند بگذاشتند.
و چون به حوالی قلعه که درّهای هولناک بود رسیدند، مردم حصار فدائیوار پیش آمدند و به جنگ مشغول شده بعد از ستیز و آویز سپر مقاومت انداخته راه گریز پیش گرفتند، و سپاه نصرت شعار بعد از کوشش بسیار قلعه را بگرفتند و قتل و غارت کرده از عمارات اثر نگذاشتند. و اوترکو گریخته به جانب البرزکوه رفت. و از برانغار امیرزاده میران شاه خبر فرستاده که اوترکو را تکامیشی کردهایم و او سراسیمه و حیران در کوهستان البرزکوه [به موضع اباسه] درآمده است و حضرت صاحبقران سوار شده [متوجه آن صوب گشت]. و چون موضع اباسه مضرب خیام جلال شد، اوترکو را در آن موضع دست و گردن بسته به درگاه کیوان اشتباه آوردند.
و از موقف سیاست حکم به قتل او صادر شد و به شفاعت بعضی از امرا قتل او در توقف مانده، فرمان شد که بر کعب او بند گران نهند. و به موجب فرموده عمل نموده، جمعی که در آن موضع حصین متحصن شده بودند غارت یافته و اسیر کشته گردن به حکم تقدیر نهادند.
[توجه امیر تیمور به قلعۀ سمسم و قلاع کفار]
و حضرت صاحبقران معاودت نموده به اردوی همایون فرودآمد، و چند روز در باشطاق و نواحی آن بسربرده، محمد اغلان پسر غیور خان ولد بناتر خان را که در آن اوان به موکب اعلا پیوسته بود غجرچی ساخته متوجه قلعه سمسم شد و جمعی را که گریخته پناه به قلاع و مواضع منیع برده بودند از پای درآورده تر و خشک آن دیار را پاک بسوخت و طیبا لمرضاة اللّه صلّی اللّه علیه و آله جمیع کلیساها و معابد اصنام را خراب و ویران ساخت [و مفسقهای ملک و ادیان مختلفه را یکی یکی برانداخت]. و از آنجا بازگشته رایت سیاست برافراخت و به دامن کوه و اوهر رسیده ایل والوس آن عرصه را بتاخت و از آن موضع در ضمان سعادت و اقبال معاودت
نموده متوجه بیش کنت شد؛ و رعایای آن دیار که قبل از این به قدم اطاعت و انقیاد پیش آمده بودند از خوف و هراس ایمن شده [این نوبت] به عنایت پادشاهانه اختصاص یافتند و منظور نظر عاطفت گشته پهلو بر بستر استراحت و فراغت نهادند.
و رایات ظفرپیکر شهریار آفاق از آنجا نهضت نموده لشکریان ایل جوتورقزاق را مستأصل ساختند و آن حضرت فرمانفرمای آفاق چون به موضع بوقازقم رسید در آن محل قشلاق فرمود. و در آن یورت طایفهای از مردم مغول و قبایل مموقتو و غازی قوموق به درگاه جهانپناه شتافتند و به عوارف خسروانه سرافراز گشتند.
و در آن زمستان جمعی کثیر که ایشان را بالیقچیان میگفتند یعنی ماهیگیران به جزایر رفته بودند و آب را بند پنداشته در توجه بارگاه فلک اشتباه تقصیر و تهاون ورزیده بودند. چون رای عالمآرای بر این قضیه مطلع گشت بهادران سپاه منصور را به استیصال ایشان امر فرمود. و آن جماعت از آبهای عظیم که پل عظیم قوی بسته بود گذشته مجموع جزایر را تاختند و با غنیمت بسیار بازگشته به معسکر خجسته ملحق شدند.
[فتح حاجی ترخان و سرای]
و در این اثنا فرستاده امیر عمر تایان که برحسب فرموده به ضبط و نسق حاجی ترخان اشتغال داشت به اردوی همایون آمده عرضه داشتی به پایۀ سریر اعلا رسانید مضمون آنکه: محمدی