و منازل طیّ نموده از آب کر گذشته سعادت دستبوس حاصل کردند.
[تولد امیرزاده ایجل]
و در این اثنا امیرزاده میران شاه از ظاهر النجق نهضت نموده روی به اردوی اعلا نهاد، و چون به موضع آبی رسید حضرت حق سبحانه و تعالی نور باصره او را به دیدار فرزندی زیاده گردانید. و حضرت صاحبقران این سخن را استماع نموده آن پسر را ایجل نام نهاد. و امیرزاده پیرمحمد [و امیرزاده عمر شیخ] برحسب اشارت علّیّه با امیر حسین چنداول و سونجک و علی بیک عیسی با لشکر خاص روان شده در این مقام به عزّ بساطبوس سرافراز گشت.
ذکر احوال سلطان احمد جلایر بعد از هزیمت و جلوس او بار دیگر بر سریر سلطنت بغداد
سلطان احمد جلایر چون از نهیب لشکر فیروزیاثر گریزان شد به جانب حلب توجه نموده اشراف و اعیان آن دیار به موجب اشارت سلطان برقوق که در آن ایام فرمانفرمای مصر و شام بود در اکرام و احترام خدمتش مبالغه نموده، آنچه ما یحتاج او بود مرتب و آماده گردانید. و سلطان احمد [چندگاه] با جمعی از پریپیکران عرب در ولایت حلب شب به روز و روز به شب میرسانید، و سلطان برقوق کسی را نزد او فرستاده خود را بنده و خدمتکار خوانده، پیغام داد که ملک و مال و حشم و خدم حکم مشارکت دارد، بلکه بر مجموع آن اگر رقم تملّک میکشد هیچ مضایقه نیست. سلطان احمد فرستاده را سه اسب نامدار و خلعتی نفیس و افسر و کمر مرصّع داده عازم دمشق گشت.
اکابر آن بلده سلطان احمد را به دارالاماره فرودآورده، اسباب ضیافت ترتیب دادند، و چند روز در آنجا به نشاط و خرمی گذرانیده روی به مصر نهاد. و چون به نزدیک قاهره رسید، ملک برقوق به نفس خویش استقبال او نموده، پایۀ رفعتش را از ذروۀ کیوان بگذرانید و صد و سی (۱۳۰) اسب تازی و سی (۳۰) جامۀ زربافت پیشکش کرده، سلطان را قریب به رود نیل در موضع نزه فرودآورد. و هر روز مکتوبات عزیز و مأکولات لذیذه پیش او میفرستاد و سلطان احمد تبرکات بسیار به مصریان میداد.
و چون ایام ضیافت به نهایت انجامید در امور مملکت با یکدیگر مشورت نمودند و رأیها بر آن قرار گرفت که سلطان احمد با لشکرها متوجه حلب شود؛ و ملک برقوق در خزانه باز کرده و سپاهی عظیم آراسته گردانیده و سلطان را کسیل کرده، و سلطان احمد چون به حلب رسید، شنید که حضرت صاحبقران ممالکستان از غزوۀ گرجستان مراجعت نموده عنان عزیمت به جانب دشت قبچاق منعطف ساخت، و بنابراین مصریان را عذرخواهی نموده بازگردانید و از حلب متوجه دارالسّلام بغداد شده، خواجه محمود سبزواری بغداد را گذاشته به طرف بصره شتافت. و سلطان احمد در سنۀ سبع و تسعین و سبع مائه (۷۹۷ ه/ ۱۳۹۵ م) بار دیگر بر تخت عراق عرب تمکّن یافت.
گفتار در لشکر کشیدن حضرت صاحبقران به جانب دیار شمال و وقوع محاربه بزرگ با توغتمش خان
در اواخر زمستان که سلطان عدالت شعار بهار به استوای لیل و نهار فرمان فرمود، بر خاطر خطیر و ضمیر آفتاب تأثیر خسرو جهانگیر خطور نمود که مجددا توغتمش را گوشمالی بسزا دهد تا دیگربار پای از اندازۀ خویش بیرون ننهد. به واسطۀ این معنی پرتو التفات بر احوال سپاه ظفرپناه انداخته همه را انعام و الکا داد، و حضرات عصمت سمات را با آغروق به سلطانیه روانه گردانید، و فرمان داد تا
سرای ملک خانم و تومان آغا با اولاد صغار از سلطانیه به سمرقند روند، و دیگر خواتین در آنجا توقف نمایند.
و در هفتم جمادی الاول سنۀ سبع و تسعین و سبع مائه (۷۹۷ ه/ ۱۷ فوریه ۱۳۹۵ م) خدیو آفاق با لشکرهای آراسته به جانب دشت قبچاق علم توجه برافراخت و پیش از این حضرت صاحبقران نصرتقرین شمس الدّین المالیغی را که مردی چربزبان و شیرینسخن بود و بر نکث و دقایق امور واقف و بر غثّ و سمین حکایات مطّلع و بر ایراد کلام برحسب مقتضی مقام دانا از ایاز محمود غزنوی، با مکتوبی مشتمل بر وعد و وعید و محتوی بر صلح و جنگ پیش توغتمش خان فرستاده بود، و او از دربند گذشته و در دشت قبچاق به توغتمش خان رسیده، مکتوب خسرو آفاق رسانید، و سخنان حضرت صاحبقران را از وفور نکتهدانی و کمال سخندانی به نوعی تقریر کرد که در خاطر خان مؤثر و جایگیر آمد.
و توغتمش خان میل صلح و صفا نموده، خواست که دست در دامن اعتذار زند و زبان به کلمۀ استغفار گویا گرداند و غبار وحشت به زلال عذرخواهی تسکین دهد؛ اما امرای او که از دانش بهرهای نداشتند از این معنی سرباززدند، و آن بدآموزان او را به کلمات فریبنده از جادۀ صواب منحرف ساختند تا در تیۀ غفلت و پندار و غرور سرگردان شده، در دشت نخوت و عنادت تخم ویل و ثبور کشت، و کلمات خشونتآمیز در جواب نامه نوشت، و شمس الدّین آلمالیغی را زر و جامه داده بازگردانید. و او در کنار آب سمور به موکب همایون پیوست و بعد از شرایط زمینبوسی مکتوب توغتمش خان را معروض داشت.
و از آن جواب ناصواب آتش خشم جهانسوز حضرت صاحبقرانی اشتعال یافته به عرض سپاه و ترتیب لشکر فرمان داد.
[گفتار در سان دیدن امیر تیمور از سپاه]
و آب سمور در دامن کوه البرز واقع است، و از آنجا تا دریای قلزم پنج (۵) فرسخ باشد. در محل لشکر، افواج سپاه مانند بحر اخضر در جوش و خروش آمدند و قنبل دست چپ در دامن کوه البرز و قنبل دست راست محیط بر ساحل بحر قلزم لشکری که به آراستگی و کثرت آن از زمان افراسیاب تا آن غایت در یک موضع هیچکس نشان نمیداد. و حضرت صاحبقرانی مؤید به تأییدات آسمانی بر ابرش گردون خرام سوار شد و از بدایت طلوع نیّر اعظم تا قریب ظلام پیرامون قول و برانغار و جوانغار گشته مجموع را به نظر احتیاط درآورده، به هر قومی که میرسید سردار آن جماعت [زانو زده] زبان به دعا و ثنا گشاده اسب میکشیدند، چنانچه رسم و عادت ایشان بود. و آن حضرت شرف محمدت ارزانی میداشت.
و بعد از فراغ از این امر شاهزادگان و امرای تومانات و قوشونات هریک به جای خود روان شدند و از دربند گذشته به قومی از هواخواهان توغتمش خان [که ایشان را قیتاغ میگفتند] رسیدند و به نوعی اطراف و جوانب آن روزبرگشتگان را فروگرفتند که از هزار یکی و از بسیار اندکی از آن معرکه جان بیرون نبردند.
و در این اثنا توغتمش خان شخصی اورتاق نام را به رسالت فرستاده، و آن شخص چون به کنار اردوی همایون رسید کثرت و ازدحام سپاه ظفرپناه را دید سراسیمه