پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۷۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

سپاه ظفرمآل پیاده گشته چپرها و تورها گرفته و فی الحال به کمرهای کوه برآمدند و نزدیک به دروازه رسیدند، صاحب جوش و خروش گوید:

شعر پیاده روان شد به کردار پیل سوی مصر مانند دریای نیل سپه چون به قلعه رسیدند تنگ برآمد ز هر جانبی کوس جنگ قپوچی ز هر گوشه بگماشتند عراده ز هر سو برافراشتند که هرکس که جنبد فراز فصیل به ناوک زنندش که گردد قتیل فراز کمرها به سان پلنگ سپاه انجمن شد به آئین جنگ چو مژگان خوبان دو صف رزم ساز یکی در نشیب و دگر در فراز روز دیگر مصر خواجه پسر و نایب خود را با تحف و هدایای پادشاهانه به پایۀ سریر اعلا فرستاده معروض داشت که:

بنده فرمان‌بردارم اما از مهابت چتر فلک‌فرسای یارای بیرون آمدن ندارم، اگر این نوبت امان یابم از سر اطمینان خاطر به خدمت شتابم غایت بنده‌نوازی باشد.

حضرت صاحبقران کشورگشای فرستادگان را بنواخت و فرمود که آنچه مصر خواجه فرستاده است مقبول است، و با او بگوئید که از سر جریمه‌اش درگذشتیم، اما باید که به زودی بیرون آید تا اثر عنایت ما شامل حال او گردد. و ایشان بازگشته به قلعه آمدند و این سخنان با وی گفتند.

مصر از طالع ضعیف و بخت نحیف کلمات نیکوخواهان را به سمع رضا نشنید و اهل قلعه دست به تیر و کمان یازیده جنگ آغاز کردند. و روز دیگر امیر طهرتن پیش رفته مصر خواجه را از طریق مصلحت‌اندیشی نصیحت کرد و گفت:

این چه سودای فاسد و خیال باطل است که به دماغ خود راه داده‌ای و با پادشاهی که سلاطین آفاق در مقام خدمتکاری و غاشیه‌کشی او آمده‌اند از خلاف و نزاع با او هیچ نمی‌اندیشی که مهم به چه سرایت کند، و از عهدۀ این امر خطیر چگونه بیرون توانی آمد؟

از استماع این کلمات خوف و هراس مصر خواجه زیاده شد باز پسر خود را با ستلمش که از خویشان نزدیک او بود و از دلاوران آن سرزمین به مزید جرأت و جلادت امتیاز داشت با اسبان بادرفتار بیرون فرستاد؛ و ایشان به زبان تضرّع و استکانت در پایۀ سریر اعلا عرضه داشتند که: مصر امید می‌دارد که آنچه سابقا التماس نموده به شرف انجاح اقتران یابد. حضرت صاحبقران کامکار دانست که مصر داعیه دارد که به خدمت نشتابد، لاجرم فرمان همایون نفاذ یافت که بهادران لشکر منصور در ظلمت لیل به پای کمر رفته تا روز جنگهای عظیم و مردانه کردند، و در اثنای حرب و قتال از حصار تیری انداختند که بر آن چیزی نوشته بودند، محصل آنکه: میان مصر و ستلمش خویشی نزدیک است و استظهار اهل قلعه و اصحاب این بقعه بدوست اگر خدمتش را مقید گردانند، خطوری تمام بر احوال منازعان راه یابد. و حال آنکه بر ضمیر انور پادشاه هفت‌کشور از نخست این معنی پرتو انداخته بود.

و روز دوشنبه حضرت صاحبقران پسر مصر را پیش خود طلبید و او در سن شش (۶) سالگی بود و در ادای سخن و حسن تقریر و حرکات موزون و کلمات دل‌فریب از ابنای زمان امتیاز داشت. و [آن کودک] چون به پایۀ سریر اعلا رسید روی به قدم همایون بندگی صاحبقران نهاده و زانو زده به عبارتی دلپذیر خون پدرش خواهش نمود، و عرضه داشت که: اگر پادشاه از کشتن او درگذرد من بروم و سعی کنم که با شمشیر و کفن به درگاه پادشاه آید.

و آن حضرت فرمود که: هرچند خون پدر تو ریختنی است اما او را به تو بخشیدم به شرط آنکه پیش ما آید. و حضرت صاحبقران از روی ترحم و مهربانی خلعت فرزندی از فرزندان خود را در بر پسر مصر پوشانید و حمایل یکی از شاهزادگان در گردنش افکند و او را با جمعی از ملازمان و استمالت‌نامه‌ای [مشتمل بر عنایت و عاطفت بی‌کران] نزد پدر فرستاد.

و او را چون بدین هیئت به قلعه درآوردند اهل آن بقعه در جوش و خروش آمده زبان به دعای ابد پیوند بگشادند و مقدم بندگان عتبۀ علیا را به قدم اعزاز و احترام تلقی نموده؛ و مصر خواجه آن جماعت را به خلعتهای فاخر و زر و جواهر خوش‌دل گردانید اما از غایت دهشت و سراسیمگی پی به مقصود نبرد و زهره نداشت که قدم از قلعه بیرون نهد و خود را به بارگاه فلک اشتباه رساند تا نفس بی‌بدن را از آن مهلکه برهاند.

و چون مصر خواجه در آمدن تأخیر و تسویف جایز داشت، حضرت صاحبقران فرمان داد تا قلعه را ویران ساختند و در اثنای این اوقات مادر مصر خواجه با تحف و پیشکش از حصار بیرون آمده روی نیاز بر خاک عجز و مسکنت نهاد؛ و بر زبان استکانت معروض داشت که: پسر من بنده‌ای است از بندگان این آستان او را چه حدّ آن باشد که در مقام منازعت [مقابل] خدام عالی‌مقام آید؟ لیکن از غایت خوف و خشیتی که بر وی استیلا یافته دست و پای می‌زند. الحق جای آن دارد که از شکوه این گروه که ملازمان رکاب نصرت مهابت انتسابند زهرۀ شیر ژیان آب شود و اگر مصر خواجه خوف و هراس بر خود راه دهد عجب نباشد.

حضرت صاحبقران او را خلعت [داده] و نوازش فرمود و گفت که: اگر پسرت به جان و مال دلبستگی دارد زود به خدمت شتابد و الاّ هرچه بیند از خود بیند. و اهل حرم‌سرای ملک خانم و تومان‌آغا و دیگر خواتین، مادر مصر خواجه را خلعتهای فاخره داده گسیل کردند. و چون به قلعه درآمد کیفیت حال با پسر در میان نهاد و مصر از غایت شقاوت و ادبار بر عصیان اصرار نمود، و فرمان واجب الاذعان به نفاذ پیوست تا استادان هنرمند در برابر قلعه عمارتی بلند ساختند و در اندک زمانی بدان اشتغال نموده بنائی رفیع‌تر از حصار به اتمام رسانیدند و از ضرب سنگ عراده و منجنیق محصوران را به تنگ آوردند.

و چون پانزده (۱۵) از ماه رمضان بگذشت قلّت آب به مرتبه‌ای رسید که مصر بی‌تاب گشت و مجموع رعیّت را از قلعه بیرون کرد و اکثر کاخ و ایوان قلعه اونیک از زخم سنگ عراده با خاک یکسان گشت.

بیت آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد و از اضطراب و پریشانی مصر، نایب خود را پیش شاهزاده محمد سلطان فرستاده زاری و تضرع از سر گرفت. و شاهزادۀ جوان‌بخت او را به پایۀ سریر اعلی رسانید و از آشفتگی مصر و سراسیمگی او چند کلمه‌ای معروض داشت. آن حضرت فرمود که: اگر به درگاه ما شتابد آسیبی بدو راه نیابد. و برحسب فرموده فرستاده را خلعت پوشانیده [بازگردانیدند]، و آن شخص با مصر ملاقات کرده آنچه دیده و شنیده بود بازگفت و بر زبان گذرانید که: مصلحت در بیرون آمدن است.

حرارت مصر نه به مرتبه‌ای بود که بر زبان نصیحت تسکین یابد و همچنان در کار خود مصرّ بود و حرکة المذبوحی می‌کرد. و مبارزان سپاه ظفرپناه بر آن کمرها بالا رفته پیش از همه همای همّت شاهین خواجه به هوای تسخیر قلعه در پرواز آمد و با هفت کس در شب تاریک به کمر بلند برآمد و در آن موضع مرتفع آتشی برافروخت [چنانچه عرق حمیّت بهادران نصرت‌نشان در حرکت سیبه‌های] مخالفان اطلاع یافته سر راه بر ایشان بگرفتند، و شب تاریک بود و کمرها باریک، جنگی عظیم شد و امان شاه زخمدار گشت و ارغون شاه با طایفه‌ای از دلاوران دشمنان را رانده بر موضعی که ارتفاع آن سیصد (۳۰۰) گز زیادت بود برآمدند و به دیواری رسیده زیر او را خالی ساختند و بر سر چوبها بازداشتند.

و مصر بر این قضیه مطلع شده خود را غریق نیل فنا دید و نوکرانش چون سیل بلا بر خویش محیط یافتند از وی اعراض نموده و اسلحه جنگ از بدن افکنده راه گریز جستند. و مصر در روز جمعه غرۀ شوال دل از ملک و مال برگرفته مادر خود را دیگربار بیرون فرستاد و ایشان به تقبیل قوایم سریر خلافت مصیر فایز شده زبان به دعا و ثنا بگشادند و آن عورت بیچاره روی بر خاک نیاز نهاده زاری و فغان به اوج فلک اثیر رسانید و از سر سوز و گداز برای پسر امان خواست.

مراحم پادشاهانه شامل حال او شده فرمود: او را به تو بخشیدم اما باید که همین لحظه بیرون آید و اگر در آمدن تعلل نماید خون چندین خلایق [بعد از تسخیر قلعه] در گردن او خواهد بود. مادر مصر اندیشناک بازگشت و از صورت قضیه پسر را آگاه گردانید و مصر با شمشیر و کفن بیرون آمده و به امیرزاده محمد سلطان التجا نمود و پیشانی بر خاک نهاده گفت: اگر شاهزاده خون مرا درخواست نماید مدت العمر وظایف نیکوبندگی به جای آرم و تا زنده باشم به مراسم خدمتکاری و جان‌سپاری قیام نمایم. و شاهزاده جوان‌بخت، مصر را امیدوار گردانیده به درگاه عالم‌پناه آورد و کلمات او را معروض داشت و شفیع جرایم وی گشت.

حضرت صاحبقران خون مصر را به شاهزاده بخشیده [از سر گناهان او درگذشت]؛ لیکن یرلیغ واجب الاذعان نفاذ یافت که سلطان عیسی والی ماردین و مصر خواجه را به سلطانیه برند. و سلطان عیسی را در آن موضع توقیف نموده، مصر را به سمرقند فرستند. و ملازمان موکب همایون به موجب فرموده عمل نموده و حکم شد که تمامت آلات و ادوات