پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۶۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

آماده و مهیا داشتند. و (دو) دختر غیاث الدّین ترخان را [به عقد امیرزاده پیرمحمد عمر شیخ و برادرزاده‌اش امیرزاده رستم] و دختر امیر حاجی سیف الدین در حبالۀ نکاح امیرزاده ابا بکر بن امیرزاده میران شاه درآوردند. و برای هریک از شاهزادگان اردوی علی حده ترتیب دادند. و صلای پیر مغان به گوش خرد و کلان و پیر و جوان رسیده، بساط زهد و تقوی درنوردیده شد؛ و صومعه‌نشینان ایام که در اجتناب از جرایم و آثام قدم بر قدم [مقتدای ایام] شیخ احمد جام داشتند به یک کرشمۀ ساقی سیم‌اندام از سر سجاده برخاستند و رطلهای کران کشیدند:

بیت اساس توبه که در محکمی چه سنگ نمود ببین که جام زجاجی چگونه‌اش بشکست و چون خاطر خطیر صاحبقران جهانگیر از آن قضایا فراغت یافت به عزم یورش پنج‌ساله لوای عزیمت برافراخت.

[یورش پنج‌ساله]

ذکر لشکر کشیدن حضرت صاحبقران به ممالک ایران و فتح قلعۀ ماهانه سر به سعی سپاه فیروزی اثر

چون به مسامع علیه حضرت صاحبقران نصرت‌قرین رسید که طایفه‌ای از حکام ولات ایران‌زمین در زمان غیبت موکب همایون پای از حدّ خویش فراتر نهاده‌اند و به خلاف توره و یاساق آن حضرت عمل نموده‌اند، بر ضمیر منیرش گذشت که یک نوبت دیگر بر آن دیار گذار فرماید و ایشان را گوشمال بسزا دهد تا دیگرباره هیچ‌کس از جادۀ مستقیم عبودیت و اطاعت انحراف [نجوید و سلوک طریق غوایت] ننماید.

[بیماری امیر تیمور گورکان]

و به امضای این عزیمت در منتصف رجب سنۀ اربع و تسعین و سبع مائه (۷۹۴ ه‍/ژوئن ۱۳۹۲ م) حضرت صاحبقران که همّت بلندش کمند تسخیر بر شرفات ایوان کیوان می‌افکند رایت جهانگیری برافراخت؛ و در غرّۀ شعبان خاک بخارا از سم سمند بادرفتارش به مشک ختن و عنبر سارا تبدیل یافت. و در آن موضع بر مزاج شهریار دریادل مرضی عارض گشت و بدان التفات نفرموده کوچ فرمود و تا جوی زر که از اعمال بخاراست عنان بازنکشید؛ و در آنجا زحمت قوی شده خواتین و اولاد را طلب داشت. و حضرات عالیات سرای ملک خانم و تومان آغا و قرة العین سلطنت سلطان بخت بیگم با سایر فرزندان و آغایان از سمرقند بیرون آمده به شتاب تمام شتافته به پایۀ سریر خلافت مصیر و سر بالین خسرو روی زمین حاضر آمدند. و در این اثنا فرمان حضرت صاحبقران صادر شد که امیرزاده محمد

سلطان بهادر که به رسم منقلای از پیش رفته بود و از جیحون عبور نموده بود، سپاه منصور را به موضعی که رسیده باشد بگذارد و مراجعت نماید.

و خواتین و فرزندان و ارکان دولت و اعیان حضرت می‌دانستند که حدیث داووا مرضاکم بالصّدقة آن حدیثی است که تصدیق فحول علماء و اهل صدق و صفا به آن مقرون گشته است دست به تصدیق گشادند و از فواضل صدقات بر فقرا و مساکین و ارباب احتیاج بر آنچه مقدور و میسور ایشان بود قسمت نمودند و اهل صلاح و تقوی به جهت امن‌وامان عالمیان دست به دعا برداشتند تا در پانزدهم شعبان آن مرض صعب که روی نموده بود به حدّ صحّت بازآمد.

و چون مزاج اشرف به اعتدال مایل گشت فرمان واجب الاذعان صدور یافت که به دستور سابق میرزا محمد سلطان پیش رفته به باشلامیشی لشکر منقلای توجه خاطر مصروف دارد. و در ششم رمضان المبارک حضرت صاحبقران گردون توان در کنف صحّت و اقبال بار دیگر به عزم ضبط ممالک ایران سوار شد و به موضع آمویه محل نزول به لشکر بلندپایه شد، مهد علیا سرای ملک خانم و تومان آغا را با سایر خواتین رخصت انصراف به دار السّلطنة سمرقند ارزانی داشت و از جیحون عبور نموده [شاهرخ بهادر خان را نیز به طرف سمرقند روانه گردانید و بعد از طیّ مفاوز و مسالک از یاسی دبان عبور فرموده] در خبوشان به امیرزاده محمد سلطان و لشکر منقلای پیوست. و امیرزاده پیر محمد جهانگیر و امیر جهان‌شاه با لشکرها پیشتر از وصول رایات نصرت آیات به امیرزاده محمد سلطان ملحق شده بودند، و بانوی عظمی خان‌زاده از جانب هرات رسیده در آن مکان حضرت پادشاه عالیشان را طوی داده تحفه‌های سنگین کشیدند.

[عزیمت مازندران]

و اردوی اعلا از خبوشان نهضت فرموده [کنار آب] جرجان مضرب خیام سپاه نصرت انجام گشت و در آن مقام قدوۀ سادات عظام امیر سیّد برکه که پیش از این به رسالت مازندران رفته بود بازآمد و سید غیاث الدّین پسر سیّد کمال الدّین [را با تحفه و هدایای طبرستان به درگاه عالم‌پناه رسانید و معروض داشت: که سید کمال الدّین] درصدد اطاعت و فرمانبرداری و قبول مال و خراجگزاری است [حضرت صاحب قران سید غیاث الدّین را به مزید نوازش و اکرام اختصاص بخشید. و چون موکب ظفرقرین به استراباد رسید، پیر پادشاه بن لقمان طغای تیمور خان که برحسب فرمان بعد از فوت پدرش حکومت آن ولایت تعلّق بدو گرفته بود خدمات پسندیده به تقدیم رسانید].

و چون پادشاه با دین و داد از استراباد بیرون آمده [سه مرحله فرمود] جنگلی عظیم پیش رسید که از کثرت درختان جاسوس وهم را در آنجا راه نبود و حکم واجب الاذعان نفاذ یافت که ملازمان موکب همایون اشجار قطع کرده سه‌راه بگشایند و چنان کنند که عرض هریک، یک سر تیر پرتاب باشد طریق وسطی برای مرور قول و طرفین جهت برانغار و جوانغار قرار گرفت. و ملازمان که شیر بیشه پیکار بودند بدین طریق جنگل بریده پیش می‌رفتند تا به ساری رسیدند و در آنجا به تحقیق پیوسته که سیّد کمال الدّین به ماهانه سر گریخته، پیش سیّد رضی الدّین رفته است.

و ماهانه‌سر قریه‌ای است که در چهار فرسخی آمل واقع است نزدیک به دریا و قریب به آن موضع حصاری به غایت مرتفع و استوار ساخته و پرداخته‌اند که یک طرف آن اتصال به بحر داشت و دیگر جوانبش بسیار مغاک بود که هنگام تموّج آب دریا در آن می‌ریخت. و عرض آن مغاک که حکم دریا داشت قرب یک میل بود و پیرامون قلعۀ ماهانه‌سر درختان بلند نزدیک همدیگر فرودآمده، افواج اشجار را به شاخه‌های درخت برهم بافته و استوار ساخته، چنانچه بر چشم بینندۀ آن حصاری دیگر می‌نمود. و در این هنگام ولات و حکام ساری هرچه داشتند از نقد و جنس به آنجا می‌بردند و تجار سایر متمولان آن ولایت با نفایس اموال در آن قلعه خزیده چندان نقره و طلا در آن موضع مجتمع شده بود که قوّت مدرکه گمان نمی‌برد که عشر عشیر آن در خارج موجود باشد.

[فتح قلعۀ ماهانه‌سر]

و این معنی بر رأی عقده‌گشای حضرت صاحبقران منکشف گشته روان شد و سپاه رزم‌آزمای در آن گل و لای جنگل راه بریده می‌رفتند. و چون به آمل رسیدند پادشاه برّ و بحر فرمود که: سید غیاث الدّین به ماهانه‌سر رود و پدر را نصیحت کند و به پایۀ سریر اعلا حاضر گرداند. و بعد از رفتن سیّدزاده اردوی همایون از عقب او در حرکت آمد [و تمام سپاه توره انداخته و بیشه و جنگل را راه ساخته و خار و خاشاک و چوب بر آبها و لایها افکنده، چنان می‌ساختند که سواری بر آن می‌کردند و در بعضی محال به کوشش و سعی فراوان زیاده از نیم فرسخ راه آماده و ساخته نمی‌شد]، و سپاه به مشقت بسیار آن جنگل و بیشه بی‌پایان را صحرا ساخته و بیابان گردانیدند.

بالجمله روز دوشنبه بیست و هشتم ذی‌قعده قراولان جانبین به یکدیگر رسیده جنگی صعب روی نمود و حسین خواجه پسر شیخ علی بهادر در آن معرکه سفر آخرت اختیار کرد. و بعد از سه روز سید کمال الدّین [برادر مولانا عماد الدّین] از قلعه بیرون آمده به شرف دست‌بوس سرافراز شد و زبان به استدامت دولت دیرباز گشوده امان طلبید. و حضرت صاحبقران گیتی‌ستان بر زبان گوهرافشان گذرانید که:

مسئول شما مبذول می‌دارم، مشروط به آنکه حکام این ممالک هرکدام یکی از فرزندان خود را با مال چندین‌ساله پیش ما فرستد تا در سفر و حضر ملازم ما باشند و پدران ایشان چون رأفت و مرحمت ما را