و اکنون که برحسب یرلیغ خان لشکر جهان جمع آورده به عزم انتقام روی به دیار او نهادیم، و او بر این حال اطلاع یافته تاب مقاومت با لشکر اسلام در حیّز مکنت خویش نمیبیند، لاجرم دست در دامن عجز و بیچارگی زده میخواهد که سیلاب قهر الهی و پیمانۀ زهر پادشاهی را به افسانه و فسون از ساحت ملک خود دور گرداند، و چون بر قول و فعل او اعتباری نمانده ما از این اندیشه متقاعد نخواهیم شد و به عنایت ملک بیچون آنچه مکنون ضمیر انور است از قوه به فعل خواهیم آورد.
و با این همه اگر در قول خویش صادق است و با ما یکجهت و موافق شده باید که علی بیک را بفرستد تا بعد از استشاره و استخاره بر مقتضی وقت عمل نموده آید.
و چون دو سه روزی بگذشت ایلچیان را طوی داد و خلعتهای قیمتی پوشیده و با امرا و شاهزادگان مشورت فرمود و ایشان را موقوف گردانید و در ایمن وقت و اسعد ساعت بر بارۀ جهاننورد سوار شده با امرا و لشکریان روی به راه آوردند و از قراچوق گذشته سه هفته در بیابان راندند و از بیآبی چهارپای بسیار تلف شد و چون به موضع ساریغاوزن رسیدند اسبان را سیراب ساخته شکر نعمت ملک وهاب بیمنّت به تقدیم رسانیدند و بنا بر کثرت سیل چند روزی در آن مقام توقف افتاد.
و چون دو سه روز بگذشت ایلچیان را طوی داده خلعتهای قیمتی دادند و چون سیل اندک سبکتر شد و گذار پیدا گردید به شنا از آب بگذشتند. و در این اثنا دو نوکر از پیش آیدکو اوزبک گریخته پیش توغتمش خان رفتند؛ و به موجب فرموده:
جوجی ایشان را تعاقب نموده اما نیافتند و لشکر ظفرنشان همچنان مسافت میپیمودند تا به بیکیچک طاق رسیدند و از آنجا دو شب در میان به موضع الغطاق آمدند و حضرت صاحبقران فلک شکوه به بالای آن کوه که پنجاه (۵۰) گز ارتفاع داشت برآمد و نظر بر آن بیابان که طول و عرض آن را خدای جهان داند و بس، بیفکند. و آن صحرائی است مشتمل بر چشمههای خوشگوار و آبهای فراوان و اشجار بیپایان. و آن حضرت یک روز در آنجا توقف فرموده فرمان عالی نفاذ یافت که لشکریان از اطراف و جوانب سنگ آوردند و در آن مکان نشانۀ بلندی بر مثال مناری برافراشتند و سنگتراشان ماهر تاریخ وصول حضرت صاحبقران بلند محل بر آن بنگاشتند تا بر صفحات روزگار از مآثر آن شهریار رفیع مقدار یادگاری باشد:
قطعه شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه بر به سنگی نوشت بر این چشمه چون ما بسی دم زدند گذشتند چون چشم برهم زدند و پادشاه کامران از آنجا روان شد و شکارکنان به کنار آب ئیلان چوق رسیده نزول فرمود و از آب گذشته هشت شبانه روز رانده به موضع اتاقراغوی فرودآمدند.
و چون از ابتدای یورش خجسته مدتی بگذشت و پنج شش [راه] ماهه آن دشت از عمارت و زراعت دور بود عسرت و قحط در اردوی همایون پدید آمد، چنانچه بهای یک گوسفند به صد (۱۰۰) دینار ترقی کرد و قیمت یک من غله به سنگ بزرگ که عبارت از شانزده (۱۶) من شرع است به صد و بیست (۱۲۰) دینار کپکی یافت نمیشد و اکثر لشکریان در آن بیابان بیپایان به تخم مرغان و اصناف جانوران و علفی که شایسته خوردن بود میگذرانیدند.
و حضرت صاحبقران از طریق مرحمت و اشفاق حکم کرد که طایفهای را که اندک زادی مانده باشد به مأکولی قناعت کرده، هر شخصی از آن قوم روزی یک کاسه بلماق به سر کند و هیچکس نان کماج و بغرا و تتماج نپزد و دیگهای معده با وجود خلوّ حرارت از اشتیاق خوردنی به جوش آمد، خلایق را اطعمه بسحاق فراموش شد و امرا تجربه کردند از یک من بار به سنگ انبار [بیست (۲۰) من باشد به اضافه مقداری سبزی] شصت (۶۰) کاسه بلماق آماده شد و گردنکشان آفاق که از غایت تکلف به کباب گوشت مرغ و غاز مایل نمیشدند به یک کاسه بلماق سر فرودمیآوردند.
و در این اثنا صاحبقران کامکار نشاط شکار فرموده از برانغار و جوانغار لشکر نصرت شعار در حرکت آمده اطراف دشت و بیابان فروگرفتند، و چندان شکار در آنجا مجتمع گشتند که با وجود قلّت طعام سپاه اسلام صید فربه برداشته و لاغر را میگذاشتند. و از جمله آهوئی در آن صحرا یافتند که هریک از ایشان به جثه از
گاومیش بزرگتر بودند و آن را مغول قندغای گویند، و اهل دشت بکن و چندگاه سپاه ظفرپناه از گوشت آن معاش مینمودند.
راقم حروف در تاریخی که یکی از ملازمان امیرزاده میران شاه نوشته است دیده که در آن صحرا شبها موشان از سوراخها بیرون آمده مانند بلبلان میسرائیدند و العهدة علی الراوی.
[سان دیدن سپاه]
بالجمله چون آفتاب اشراق حضرت صاحبقران سعادتیار از امر شکار بازپرداخت پرتو التفات بر عرض سپاه جرّار انداخت، و طبقات لشکر مانند بحر اخضر در جوش و خروش آمده، آراسته و مکمل، فوج فوج متوجه عرضهگاه گشتند. و حضرت صاحبقران گردون احتشام بر سمند گردون خرام سوار شده در آن عرصۀ فسیح قوشون را به نظر امعان و احتیاط درمیآورد و سردار هر فوجی از شاهزادگان و امرا و نوئینان که ماهچه ظفر پیکر سایه التفات بر وی میافکند زانو زده اسبی راهوار سزاوار میکشید و زبان به دعا و ثنای آن حضرت گشاده میگفت:
تا به روز قیامت آفتاب حشمت پادشاه گردون غلام از منقصت زوال محروس و مصون باد.
[روانه شدن امیرزاده محمد سلطان به منقلای]
حضرت صاحبقران شرف محمدت و تحسین ارزانی میداشت و در مدت دو روز عرض سپاه به نهایت انجامیده، آن حضرت متامل میبود که از شاهزادگان و نوئینان کدام یک را به رسم منقلای روانه سازد، و در آن ساعت امیرزادۀ سعادتمند محمد سلطان بهادر زانو زده التماس نمود که منقلای لشکر فیروزی اثر او باشد و این جرأت و جلادت از شاهزادۀ جوانبخت موافق مزاج همایون آمده ملتمس او به انجاح و اسعاف مقرون گشت.
و در روز هفتم جمادی الآخر به اختیار قدوه اهل نجوم مولانا عبد اللّه لسان، شاهزاده محمد سلطان و امرای عظام که به موجب فرمان واجب الاذعان برایشان لازم شده بود که [به موجب فرمان واجب الاذعان برایشان لازم شده بود که] ملازم رکاب نصرت انتساب باشند روان شد و حضرت صاحبقران تأکید و مبالغه نمود که از جزویات و کلیات هرچه در راه پیش آید قوة الظهر سلطنت او را اعلام نماید. و شاهزاده و امرا دو روز راه رانده در پنج شش موضع آتش دیدند که تمام فرونشسته بود، برفور مسرعی بادرفتار پیش صاحبقران کامکار فرستاده از این حال اعلام داده، و آن حضرت فرمود که: غجرچیان [دانسته به دست آورده]، تفتیش نمایند که افروزندۀ آن آتشها به کدام جانب رفتهاند؛ و همچنین خبر فرستاد که شرایط حزم و احتیاط باید مرعی داشت و از احوال لشکر و سپاه نیک اختر نیک باخبر باشد.
و شاهزادههای عالیمقدار و امرای نامدار بعد از استماع این اخبار ایوار و شبگیر کرده تفحصکنان در رفتار آمدند و چون از آب توبل عبور نمودند، جمعی را به قراولی پیش فرستادند. فرستادگان به سمع شاهزادۀ عالمیان رسانیدند که در هفتاد (۷۰) محل آتش دیدیم و هرچند صحرا و بیابان پیموده هیچکس را ندیدیم.
باز این صورت معروض حضرت صاحبقرانی گردانیدند، آن حضرت را چون بر این حال اطلاع افتاده لشکر ظفر مآل بر سبیل استعجال روان شد و از آب توبل گذشته به منقلای پیوست. و لشکریان عرصۀ آن دشت را هرچند پیمودند و در زیر سم اسبان آوردند و به این طرف و آن طرف شتافتند اصلا از نام و نشان هیچ صنف مردم نیافتند.
و حضرت صاحبقران به تلقین دولت راسخته البنیان شیخ داود ترکمان را با جمعی دیگر از بهادران به زبانگیری فرستاد و او مردی بود که در بیابان و ریگستان نشو و نما یافته و به تجربه [ایام و دوران] مهذّب گشته و در تمشیت [عظایم] امور زحمتها کشیده [و تلخ و شیرین خوانچۀ دهر به مرور اعوام و شهور حشیده]، بالجمله شیخ داود به سرعت هرچه تمامتر دو شبانهروز رانده و در سحر شب سیوم جند آلاچوق دیده، داود با دیگر دلاوران در پس پشتهای بایستادند و در وقت صبحدم سواری از آن آلاچوقها به گاری روان شد. و چون از بهادران