پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۵۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

حسی روان شد.

امرا بعد از استماع این خبر بر سبیل استعجال از عقب او شتافتند و آغروق در راه گذاشته ایلغار فرمود و روز و شب رانده در کنار آب ارتیش رسیدند و پیش از وصول ایشان قمر الدّین گذشته بود و در آنجا به تحقیق پیوست که قمر الدّین به طرف تولس که سمور و قاقم از آن حدود می‌آوردند رفته است و جان بیرون برده. امرا هریک از ملازمان خود شخصی را به آن طرف آب فرستادند تا داغ تمغای ایشان بر درختان صنوبر عالی [که در آن مقام بود] نهادند.

و چون مدت آن [یورش] به شش ماه رسید و قوت لشکریان و قوت چهارپایان به نهایت انجامید، امرا از آنجا معاودت نمودند و بعد از قطع صحرا و بیابان در سمرقند به عزّ تقبیل آستان حضرت صاحبقران ممالک‌ستان فایز گردیدند.

گفتار در عزیمت فرمانروای به استحقاق از دار السلطنه سمرقند فردوس مانند به جانب دشت قبچاق

در شهور سنۀ اثنین و تسعین و سبع مائه (۷۹۲ ه‍/ ۱۳۹۰ م) حضرت صاحبقران سپهر توان عزم رزم توغتمش خان جزم فرموده، تواچیان را به طلب لشکر ممالک محروسه تعیین فرمود و فرمان داد که از ایشان مجلکای ستادند که به جانب هیچ آفریده‌ای نگاه نکنند و به یاسون قدیم و جدید با زاد و آذوقه یک‌ساله ارباب یساق را به یورش دشت قبچاق تکلیف نمایند. و باید که [هرکس] یک عدد کمان با سی (۳۰) چوبه تیر با کیش قربان همراه داشته باشد. و میان هر دو (۲) نفر، یک اسب کوتل و هر ده (۱۰) آدم یک خیمه و دو بیل و یک کلنگ و یک داس و یک ارّه و یک تبر و یک تیشه و صد (۱۰۰) سوزن و یک درفش و نیم‌من به سنگ انبار ریسمان و یک چرم درست یک دیک برگ مصحوب گردانند، و باید که در وقت عرض بنمایند. و آن حضرت فرمان داد که اسبان از رمه آورده به لشکریان دهند؛ و در خزینه گشاده طبقات حشم و خدم را به دینار و درهم بی‌نیاز ساخت. و از سمرقند بیرون آمده روی به راه آورد و بر آب خجند پل بسته گذشت و زمستان در تاشکنت قشلاق فرمود.

و در این اثنا مزاج همایون از صوب صحّت انحراف جسته و مرض اشتداد یافته چهل (۴۰) روز امتداد پذیرفت، امرا و ارکان دولت متحیّر و پریشان خاطر گشته دست به دعا برآوردند، عاقبت سقم مبدّل به صحّت گشته کافّۀ خلایق اظهار فرح و شادی نمودند، و صلات و صدقات به ارباب استحقاق رسانیدند و بر سلامتی ذات بی‌بدیل خسرو آفاق شکرها گفتند.

و مقارن این حال امیرزاده میران شاه گورکان با سپاه خراسان به اردوی همایون پیوسته شرف دست‌بوس دریافت و رأی حضرت صاحبقران عالی‌منزلت پرتو تفقد و التفات بر احوال ملازمان انداخت و امرا و نوئینان را به عطایای ارجمند و صلات کرامند مستظهر و بلندپایه ساخت و عامه سپاه را یکان‌یکان خوشنود کرده بنواخت و تیمور [قتلق اغلان پسر] ملک خان و گونچه اغلان و آیدکو اوزبک را به رسم قلاوزی در قول بازداشت و سایر غجرچیان بر ارکان دولت و امرای با حشمت قسمت فرمود.

و در دوازدهم صفر سنۀ ثلاث و تسعین و سبع مائه (۷۹۳ ه‍/ ۱۹ ژانویه ۱۳۹۱ م) که آفتاب جهانتاب در هشتم درجۀ دلو بود در ضمان تأیید ملک ذو الجلال به جانب دشت قبچاق رایت اقبال برافراخته و امیر لعل و امیر ملکت را ملازم امیرزاده پیر محمد و امیرزاده شاهرخ ساخته، جهت [یاسامیشی و] ضبط مملکت ایشان را بازگردانید. و مجموع خواتین و بعضی از آغایان را رخصت انصراف داد، مگر چلپان ملک آغا را که [سعادت‌آسا] در مرافقت خویش نگاهداشت. و چون قراسمان محل نزول جنود ظفرنشان گشت، ابواب آسمان گشاده برف و باران متقاطر متعاقب شد و در آنجا ایلچیان توغتمش خان رسیده بعد از چند روز به وسیلۀ امرای کبار شرف دست‌بوس خسرو نامدار حاصل کرده یک تقوز اسب راهوار و یک دست شنقار به عرض رسانیدند، و زانو زده به زبان تضرع و نیاز در پایۀ سریر خلافت مصیر پادشاه بنده‌نواز تقریر کردند که توغتمش خان عرض می‌کند که:

حضرت صاحبقران مرا به مثابۀ مخدوم و پدر مهربان است و حقوق ایادی و نعم آن حضرت دربارۀ من بی‌کران و از افعال ناشایست و اعمال نابایست که سابقا به واسطه اغوای اهل شرارت و مفسدت بر آن اقدام نموده پشیمانم، و در بیداری تحسّر و تحیّرهایم و سرگردان، اگر این نوبت رقم عفو بر جریدۀ جریمۀ من کشد، بعد از این قدم از دایرۀ متابعت و مطاوعت بیرون ننهم و دست در فتراک دولت دیرباز زده سر از خط بندگی و فرمان بازنپیچم.

و حضرت پادشاه دوست‌پرور معدلت‌گستر فرمود که:

بر عالمیان روشن است که در بدایت حال او به چه کیفیت و سان از دشمنان گریخته و به آستان دولت آشیان ما آمده و ما بر انتظام احوال او قیام نموده، لشکر و مال هیچ دریغ نداشتیم، و به عداوت ارس خان کمر بسته در قلب زمستان متوجه او شدیم و بسیاری از اسب و استر و خواسته در آن یورش تلف شده مع ذلک در باب تقویت امر و تمشیت کار او خود را معاف و معذور نداشتیم و بر عداوت ارس خان کمر بسته و بدان مرتبه در کفایت مهمّ او سعی نمودیم که در الوس جوجی خان به ارادۀ ملک منّان بر تخت سلطنت قرار گرفت و انحاء و اطراف دشت قبچاق در حوزۀ تصرف و تسخیر او درآمد و میان ما و او طریق پدر و فرزندی مسلوک گشت، و آخر الامر به خزاین موفور و لشکر نامحصور مغرور شده بخار پندار به دماغ خود راه داد و حقوق احسان و نیکوئی بر طاق نسیان نهاد.

و در زمانی که در تسخیر ولایت فارس و عراق مشغول بودیم به اعلان کلمۀ عصیان مبادرت نموده لشکر فرستاده تا حوالی مملکت ما را خراب و ویران ساخته، و ما این معنی را حمل بر افساد مفسدان بدآموز کرده پرتو التفات بر وی انداختیم و آن حرکات ناپسندیده را کان لم یکن انگاشتیم، تا از آن تهور بی‌موضع و جسارت بی‌موقع پشیمان گشته در مقام اعتذار و استغفار درآید، و او خود از شراب غرور چنان مست و بی‌خود شده بود که نیک از بد و خیر از شر بازنمی‌داشت تا به نفس خویش متوجه اینجانب شد، و جمعی از متهوران کافرکیش را به رسم منقلای از پیش فرستاد تا به ولایت ما درآمده بار دیگر خرابی آغاز کردند.

و چون این صورت معروض رای عالم‌آرای گردید بی‌لبث و درنگ به آهنگ جنگ از ولایت دوردست نهضت نموده قدم پیش نهادیم، و سیاهی سپاه ما نادیده بگریخت و گرد ادبار بر فرق خود بیخت،